شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar_sh110@yahoo.com
maziar.sh110@gmail.com

****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
این مطلب قبل تر به مناسبت روز معلم نوشته شده ، از اونجا که متنی لایق تر برای این روز زیبا نداشتم ، دوباره به مناسبت این روز گرامی این  متن رو به همه معلمای عزیز تقدیم می کنم

روز معلم نزدیک بود و من و بچه ها می خواستیم به تلافی همه شرارت ها و اذیت هایی که به سر معلممون درآورده بودیم ، یه جشن بزرگ واسه آقا معلم بگیریم
.آقا معلم خیلی خوب و مهربون و صبوره . وقتی اذیتش می کنیم هیچی بهمون نمی گه . مثلا اون روزایی که زیر صندلیش بمب بودار میذاشتیم، یا به جای برف شادی ، کف میریختیم رو سرش یا صندلیشو شل می کردیم ، فقط نگاهمون می کرد و با یک لبخند جوابمون رو می داد . اما دیگه بسه ! باید یک بار واسه همیشه بهش بفهمونیم که چقدر دوستش داریم و برای همین همه بسیج شدیم و ریاست کارها با من شد .من که شرور ترین دانش آموز کلاسم و اما خیلی آقا معلم رو دوست دارم . آخرای کلاس بود ، بیکار بودیم و داشتیم نقشه می کشیدیم ، همه مراحل باید محرمانه انجام می شد ، آخه من اعتقاد شدیدی به کارهای فوق سری و عملیات های سرعتی دارم . ( این جمله رو دیشب تو فیلمی که بابا از دوستش گرفته بود شنیدم ،  مثلا داشتم درس می خوندم ، اما عجبب فیلم باحالی بود  بعدش کلی بزن بزن راه انداختم با داداش کوچیکه )

تو همین افکار بودم که ناصر خپله ( این اسمیه که من روش گذاشتم ، البته مامان می گه اسم گذاشتن کار خوبی نیست ) بلند از آقا معلم پرسید : " آقا از چه کادوهایی خوشتون میاد ؟ " .. اگه نزدیکم بود چنان می زدم پس گردنش که نفهمه از کجا خورده پسره زبون نفهم . فکر کنم آقا معلم فهمید . خیره بودم به آقا معلم و منتظر عکس العملش . عینکش رو جابه جا کرد و گفت :

" محمدی واسه من بهترین کادو اینه که شما موفق بشید و به آرزوهاتون برسید "

اولش فکر کردم که آقا معلم فهمیده و منظورش این بوده که هرچه سریع تر کادو ها رو آماده کنیم و نقشه رو اجرا کنیم ، اما بعد دیدم که نه حرف آقا معلم درسته ، پس بهترین کادو اینه که ما تو این عملیات موفق بشیم و اونو خوشحال کنیم . چیزی که آرزوی همه ماست .

تو راه برگشت سعید هی بهم می گفت بهتره فلان کار کنیم ، بهتره این کارو بکنیم و همش دستور می داد ، اصلا نمی فهمید که من فرمانده گروهم ، اگه جانشینم نبود ، می زدم پس کلش ، اما بهش گفتم : " نه به نقشه ای که من طراحی کردم عمل می کنیم "

آخه نقشم خیلی حساب شده بود ( اصل نقشه مخلوطی از چندتا فیلم ساخته شده بود که من به صورت ماهرانه ای به هم پیوندشون دادم ).

از امروز حسابی همه با هم مشغول تهیه تدارکات بودیم ، البته پول زیادی نداشتیم و برای این جشن مجبور بودیم از امکانت خودمون استفاده کنیم . پدرام همش می گه من نقش جومونگ رو بازی می کنم ، هرچی بهش می گم که تو نقشه من جومونگ وجود نداره و به جاش آرش کمانگیر داره ، گوش نمی کنه ( آخه جدیدا همه DVD های جومونگ رو دیده و یه تیرکمون تاشو هم خریده ، خیلی جو گرفتتش ) ...

بالاخره روز جشن رسید . همه تجهیزات تو کلاس نصب شدن و بچه ها همه تو آماده باشن ( منم شنل مخصوصم رو که مامان واسم دوخته و منو شبیه یه فرمانده ایرانی قدیمی می کنه پوشیدم و بچه ها رو رهبری می کنم ).

در کلاس باز شد و آقا معلم وارد شد . با فریاد من عملیات آغاز شد که ....

وای خدای من ، بچه ها قاطی کردن و ...( همینکه آقا وارد شد ، محمود که هول شده بود ،  بستنیه آقا معلم رو ریخت جلو پا آقا معلم ، آقا هم که پاش لیز خورده بود در حالی که به زمین می خورد دستشو دراز کرد تا پرده ای که کشیده بودیم رو بگیره که یاعث شد هم پرده – چادر مامان وحید – پاره بشه و هم چوب پرده – چوب جاروی سرایدار – بخوره تو سر آقا معلم ، اما ماجرا به همین ختم نشد و پدرام که تو حال وهوای جومونگ بود تیرشو شلیک کرد ، اما تیری که باید به بادکنک پر از گل می خورد ، مستقیم نشست وسط پیشونی آقا معلم – شانس آوردیم که سر تیر ازین چسبکا داشت – اما همه اینا به کنار حسین کوری – لنز عینکش شبیه ته لیوان چایی خوریه بابامه - هم به کنار که بی توجه به قضایا ، انگار نفهمیده آقا معلمه کف کلاس خوابیده با ظرف پر از بستنی – که بابای ممد بستنی ، آورده بود – روی آقا معلم افتاد و کت و شلواره خوشگل و نویی که معلوم بود تازه خریده رو...

نقشه قشنگم چی شد . برای اولین بار می خواستم اذیت رو کنار بذارم و آقا معلم رو که اینهمه کمکمون می کنه تا موفق بشیم و به آرزوهامون برسیم رو خوشحال کنم . اما ...

آقا معلم بلند شد و کتش رو درآورد و گذاشت رو میز ، کیف و وسایلش رو هم همینطور ، بعد در حالی که با نگاه محبت آمیز همیشگیش به چهره وحشتزده و متعجب ما خیره شده بود گفت : " می دونم که این دفعه دیگه شوخی نکردید و می خواستید من رو خوشحال کنید ، هرچند که معلومه برای اجرای برنامتون تمرین نکرده بودید ، اما واقعا زیباترین لحظه رو به من هدیه کردید ، خاطره ای که این سال آخر تدریس ، هیچ وقت فراموش نمی کنم ، برگذاری یک جشن اشرافی اونم توی یک کلاس مملو از دانش آموزای شیطون که هیچ وقت با هم متفق نبودن . کارتون واقعا عالی بود .هرچند که... راستی مدیریت این کار با کی بود ؟ "

من با قیافه ای شرمنده بلند شدم و گفتم " ما آقا "

آقا معلم با چهره ای که تعجب و تحسین توش جمع شده بود بهم نگاه کرد و من از اینکه اون دفعه که نمره کم گرفته بودم و لاستیک ماشین آقا رو پنچر کرده بودم ، واقعا پشیمون شدم .

تقدیم به همه معلم های ایران ، که با صبری قابل تقدیر در راه تربیت شاگردانی استوار و موفق تلاش می کنند.

مازیار شاهسون پور

بهار 90



http://media.farsnews.com/Media/9002/ImageNews/900212/34_900212_L600.jpg

منتشر شده در سایت ایران جوک

نویسنده : مازیار شاهسون پور




نوع مطلب :
برچسب ها : روز معلم، داستان، طنز، هدیه، نقشه، شیطون، معلم، خنده دار،
لینک های مرتبط :
جمعه 15 اردیبهشت 1391 10:17 ب.ظ
مازیار شاهسون پور:)
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 02:35 ب.ظ
خیلی وب باحالی داری.
به منم سر بزن و نظر بده.
مازیار شاهسون پورسلام .ممنون ،امیدوارم استفاده کرده باشید...
خدمت رسیدم
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 02:31 ب.ظ
وب خیلی بامزه ای داری... موفق باشی
مازیار شاهسون پورسلام ، ممنون ، اگه مطالعه کرده باشید ، خوشحال می شم ...
یا حق
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه