تبلیغات
شــایعـــــــه - مادر
 
شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر
شنبه 23 اردیبهشت 1391

-          خانم جون من می خوام برم خرید . چیزی نمی خوای ؟ ... ای بابا ، باز که آلبوم قدیمی رو گرفتی دستت ! خسته نمی شی اینقدر عکسای قدیمی رو نگاه می کنی ؟

-          دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده ، خیلی وقته دور هم جمع نشدیم ،از وقتی هم که رضا واسه ادامه تحصیلش از ایران رفته ، خیلی تنها شدیم ... راستی می خواستی بری خرید. چی می خوای بخری ؟

-          برم یکم سبزی بخرم تا شما یه قرمه سبزی خوشمزه واسمون درست کنی.

-          نه نمی خواد شما بری خرید ، همون دفعه قبل که به جای سبزی خورش ، سبزی خوردن گرفتی بس بود . خودم می رم ، شما هم پاشو به این گلای بیچاره آب بده .

-          پس بی زحمت کم نگیر ، آخه انگار برای این 2 تا جوون کناریمون مهمون می خواد بیاد.

 از وقتی یه زوج جوون همسایشون شده بودن ، خانم جون شده بود عین  مادرِ تازه عروس همسایه ... هم محرم رازش بود ، هم راهنما و هم .... آشپز !!

-          سلام خانم جون ، خوش اومدید ، چی شده حاج آقا نیومدن خرید ؟ سرافرازمون کردید.

-          سلام احمد آقا ، ممنون پسرم ، گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم ببینم در چه حالی ... راستی خانومت چطوره؟ خوراکی که گفتم رو دادی بهش بخوره ؟ برای تو راهیتون خوبه !!.... بی زحمت همین سبزیای منو هم حساب کن ...

 

-          جون خودم اول مسعود شروع کرد ، من که نمی خواستم بزنمش ...

 

زن گوش پسرشو پیچوند و گفت : مگه هزار بار بهت نگفتم با این پسره نگرد؟دیدی آخرشم مثل خودش شدی؟هی می گم .... اِ   سلام خانم جون . خوبید ؟ می بینید اوضاع منو؟کلافم کرده این پسر ....

-          ناراحت نباش دخترم ، شیرینی پسر داشتن به همین شیطنتاشه دیگه ...علی جون اون سوره ای که گفته بودم رو حفظ کردی ؟

-          آره خانم جون. می خواین بخونم؟

قبل از اینکه خانم جون حرفی بزنه ، علی شروع کرد به خوندن سوره کوثر ... البته اگه از تلفظ اشتباهش بگذریم ! سوره رو درست خوند .

-          باریکلا علی آقای گل خودم . عصری که اومدی خونمون جایزتو می دم ...

همین که خانم جون کلید خونه رو چرخوند و وارد شد ، حاج آقا که انگار جا خورده بود ، تلفن رو سریع قطع کرد . چند روزی بود که رفتارای حاجی مشکوک شده بود .اگه بعد از این همه سال زندگی ، شوهرشو نمی شناخت و البته بکم جوونتر بودن ، به حاج آقا شک می کرد . هرچند که همین الانم بدش نمیومد یکم حاجی رو سین جیم کنه ، بلکه یکم از یکنواختی در بیان ...

-          عجب بویی میاد از آشپزخونه خانم . نکنه غذا داره می سوزه ؟

خانم جون سریع رفت تو آشپزخونه که خدایی نکرده غذاش نسوخته باشه . همین طور که مشغول هم زدن خورش بود ، احساس کرد چیزی به پاش چسبیده ، تا برگشت ، قبل از اینکه بتونه نسبت به نوه کوچولوش که پای مادر بزرگشو بغل کرده بود ، واکنشی نشون بده ، دختر بزرگش پرید تو بغلش ...

حسابی شوکه و زوق زده شده بود ، همون حسی رو داشت که 35 سال پیش ، بعد از  اینکه نوزاد کوچولوش رو دادن بغلش پیدا کرده بود ... تو همین فکر بود که دستی مردونه شونه هاشو گرفت . تا برگشت اشک از چشماش جاری شد ...

رضا همونطور که مادرشو بغل می کرد گفت :

*** روزت مبارک مامان جونم ***



تقدیم به مادر عزیزم و همه مادرانی که بی وجودشان وجودمان بی معنا می شود

نویسنده : مازیار شاهسون پور






نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : روز مادر، روز زن، داستان، کوتاه، مادربزرگ، مادر، ولادت حضرت زهرا، حضرت فاطمه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 خرداد 1391 03:43 ب.ظ
باریکلا .
احسنت .
زیبا بود .
مازیار شاهسون پورممنون. قابل شما رو نداشت
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 09:36 ق.ظ
اشکمونو درآوردی!
مازیار شاهسون پورجدا؟غمگین بود مگه ؟
شنبه 23 اردیبهشت 1391 10:03 ب.ظ
مازیار شاهسون پوربَه! سلام ...
ممنون که وقت گذاشتی ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه