تبلیغات
شــایعـــــــه - کمک ...
 
شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar_sh110@yahoo.com
maziar.sh110@gmail.com

****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر
پنجشنبه 5 بهمن 1391

اینکه دست خدا تو همه قضایا دیده میشه ، معنیش شاید این نباشه که خدا شخصا تو همه قضایا دخالت می کنه ، بلکه خدا جهان رو جوری آفریده که رفتار ما آدما مستقیم بر زندگیمون تاثیر می ذاره ! فقط کافیه به راهنمایی های خدا عمل کنیم ... دست خدا یعنی احاطه خدا .... دست خدا یعنی ........ یعنی زندگی !

مازیار شاهسون پور

******

شب از نیمه گذشته بود . مرد خسته ، گرسنه و ناراحت از دعوایی که با کارفرمای خود کرده بود ، در خیابان قدم می زد .

هوا سرد بود و ماشینی در خیابان دیده نمی شد ، نا امیدی جای هر چیزی را در قلبش گرفته بود . بعد از دعوایی که با رییس اش کرده بود ، امکان نداشت دوباره اجازه کار در شرکت را به او بدهند ، کاری که به شدت به آن نیاز داشت...

خیابان ساکت و خالی بود ، به جز مرد ، فقط پیرزنی دیده می شد که  به سختی در حال کشیدن ساک بزرگ و سنگینی بود . بیچاره پیرزن ، تو این هوای سرد ، این ساک سنگین رو چطور می تونه با خودش ببره ؟ کاش کسی رو داشت که بهش کمک کنه ... مرد کمی جلوتر رفت و با خود فکر کرد مگر جز او شخص دیگری هم در بیابان هست که به پیرزن کمک کند ؟ به کنار پیرزن رفت و ساک را گرفته و به خانه پیرزن که دو کوچه آنطرفتر بود ، برد .

خسته شده بود و پیرزن که دهانش از سرما باز نمی شد ، تنها با نگاهی حاکی از مهربانی و خیرخواهی مرد را تا سرکوچه بدرقه کرد .

* آقا جایی میرید ؟

مرد به راننده ماشین مدل بالا نگاهی انداخت ، این موقع شب این راننده می خواست او را برساند . چه جالب ! راننده مرد خیرخواهی بود ، او را تا خانه اش رساند و از مرد خواست برای فرزند مریض اش دعا کند ...

مرد کلید را در قفل خانه چرخاند ، همسر اش نگران به استقبال اش آمد .

* چرا اینقدر دیر کردی ؟ حسابی نگرانت شدم ...

مرد در حالی که ماجرای دعوایش با رییس را توضیح می داد بر سر سفره شام گرمی که همسرش برایش آماده کرده بود نشست  ...

*******

زنگ تلفن خانه ، مرد را بیدار کرد .

* آقا صبح شده ، نمی خوای بیای شرکت ؟ قبلا سحرخیز تر بودی !

- آخه فکر کردم بعد از دعوای دیشب ...

* دعوای دیشب رو ول کن ! شرمنده منم زیاده روی کردم . حالا پاشو بیا که کلی کار واست دارم .

مرد خوشحال لباس پوشید و به سرکار رفت ...

*******

پیرزن با کمک راننده ساک سنگین و بزرگی که مملو از خوراکی و لباس و وسایل تحریر بود را در صندوق عقب تاکسی گذاشت و گفت :

- آقا بی زحمت ببریدش به محل نگهداری از کودکان بی سرپرست ....

http://www.isrhngo.org/images/b14.jpg

نویسنده : مازیار شاهسون پور

پنج شنبه 22/10/91 ساعت 6:40 صبح ، پس از اتمام نگهبانی

http://freemobile.rozup.ir/Pictures/g10.jpg





نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : اخلاقی، داستان، کوتاه، کمک، سازنده، روانشناسی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 تیر 1392 12:22 ب.ظ
((خداوند)) تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود.

تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد.

با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت.

تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد.

تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند.

وقتی همه پشت کردند اغوش میگشاید.

خدا را برایت آرزو دارم
..
داستان از خودتون بود؟
مازیار شاهسون پورسلام . ممنون بابت متن .
بله داستان از خودم بود ...
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 04:43 ب.ظ
سلام وب بانمکی داری خوش حال میشم به وب های من هم سربزنی
faranak 76 .blogfa.com
مازیار شاهسون پورممنون. چشم
سه شنبه 20 فروردین 1392 11:45 ب.ظ
خداییش من به خاطر ترس از محشور شدن با سوسک ها اومدم اینجا پیام گذاشتم
باور کنید
ولی خداییش خیلی وبلاگتون جالبه /حالم خیلی گرفته بود باز شد...
مازیار شاهسون پورحالا دیگه سوسک نمی شی . می تونی تلاش کنی تو مرحله بعد جایزه داره ...
ممنون بابت لطفت
چهارشنبه 16 اسفند 1391 12:14 ب.ظ
یعنی چی؟بخاطر کمک به پیرزنه بود که خدا خواست برگرده سرکارش؟

راجع به عکست باید بگم مردا بدون سلاح دارن زناشونو میکشن
مازیار شاهسون پورمنظور من تو این داستان دقیقا این نبوده ! مقدمه رو یه نگاه بندازید ...
منظور من اینه که خیلی از کارهای ما (مادی و معنوی ) رو زندگی و جنبه های دیگه مادی زندگیمون اثر میذاره ...
خب هرکدوم به نوعی همدیگه رو دق مرگ میکنن!!! ( راجع به عکس )
جمعه 20 بهمن 1391 10:31 ق.ظ
مازیار شاهسون پورسلام . ممنون
شنبه 14 بهمن 1391 04:15 ب.ظ
خیلی زیباست...
مازیار شاهسون پورممنون حسن جان .
دوشنبه 9 بهمن 1391 12:13 ق.ظ
سلام چه داستان جالبی بود واقعا آدم متحول میشه....
فقط یه سوال این آخرش(پیرزن ساکو گذاشت صندوق عقب) چه ربطی داشت؟؟؟؟یعنی دعای خیر پیر زن باعث شد اون مرده برگرده سر کار؟؟؟؟
مازیار شاهسون پورسلام . ممنون ...
خب اگه بخوایم ساده نگاه کنیم شاید ، اما بیشتر منظور من شراکت آدما تو کارای خیر بزرگ ، تاثیر کاراشون رو زندگیشون و سادگیه بعضی کارای خوب بود ....
ممنون از نظرتون
پنجشنبه 5 بهمن 1391 10:07 ب.ظ
از فردا شب راه میفتم تو خیابان دنبال این پیرزنایی که ساک سنگین دارن و کمک میخوان ...
جدا از شوخی ... عالی بود ... دم شما گرم آقا مازیار
مازیار شاهسون پورباز خدا رو شکر 1 نکته اخلاقی داشت این مطلب !
قابلی نداشت ... امیدوارم مفید بوده باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه