شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر

سالن مطالعه دانشگاه ساكت و آروم بود ! همه سرا تو كتابا بود و همه مشغول مطالعه !! نفس از كسی در نمی اومد ! جای تعجب داشت برام این سكوت خفن ! یه هو یه چیزی درونم شروع به رشد كرد. نمی دونم چی بود ، اما هركاری كردم نتونستم كنترلش كنم.سرعت رشدش سریع و سریع تر شد ! سكوت همچنان ادامه داشت و همه سرها كتاب ها رو دنبال می كردند جز یك نفر !! من ! منی كه الان درگیر یك حس غریب و قدرتمند بودم ! تمام قوایم جمع شده بود تا این حس رو به زانو در بیارن ، اما دیر شده بود.دیگه حتی مغزم هم تحت فرمان این حس غریب شده بود ! پس دستم رو داخل جیبم بردم و شی ء مورد نظر رو از جیبم بیرون آوردم ! سكوت همچنان قربانی می گرفت ! دیگه تحملم تموم شد ! من رو یارای مقابله نبود . مجبور بودم ! شی ء رو به صورتم نزدیك كردم و ..................................................... ( فیییییییییییییییییییییییییییییییننننننننننن ) ! سكوت شكست خورد و عقب نشینی كرد و من هم احساس سبكی می كردم ، اما حیف كه این احساس همراه نگاه های سنگینی بود كه داشتند مرا تكه پاره می كردند و مسئولی كه به سمتم می آمد تا با زبان خوش و لگدی عاشقانه به بیرون راهنماییم كنه ! داخل راهرو حس غریب شرم زدگی روی صورتم بود و اما شادی خلاصی از یك درد عمیق روی دلم ! با اینكه فین مزبور تمام دستمال كاغذی های مرا به اسارت گرفته بود ، اما شاد بودم از اینكه دیگه كسی با اشاره بهم نمی فهمونه : آقا آب دماغت اومده بیرون !

 


ته دیگ :

ببخشید كه این مطلب یكمكی بار ادبیش زیاد شد ! امیدوارم خیلی نپیچانده باشم !

ایده این مطلب جای جالبی به ذهنم رسید كه اگر عمری بود و خدا خواست ، در مطلبی جدید خواهم نوشت





نوع مطلب : هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic