تبلیغات
شــایعـــــــه - مطالب قصه های هزار و یک روز شایعه
 
شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر

سال که نو شد ! تقی - نقی - اصغر آقا - مِستِر چنگیز - کاترین اشتون و ... بیاید همه دست در دست هم بدیم و یه سال جدید رو شروع کنیم! بعضی وقتا اضافه کردن یه لبخند به گوشه لب خودش کلی تغییره و اگه بدونید که چقدر تاثیر گذاره !!!
 بیاید از سرجامون بلند شیم و به آینده ای که دوست داریم نگاه کنیم !! خوشبختی همین بغله .ایناهاش ! پاشو تا ببینیش !





نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، ماشین لباسشویی سیاسی، خبرگذاری بی بی سی کلاغ ، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : عید، نوروز، 1393، تبریک،
لینک های مرتبط :

کله صبح

 

آقای شنگولیان :

خانوم من دارم می رم سر کار .یادت باشه رفتی خرید واسه زن سرایدار هم خرید کنی ! پا به ماهه ! اوضاع شوهرشم که …

(تق ) صدای بسته شدن در خانه همسایه

آقای شنگولیان : بَه سلام آقای اخمو زاده خان.صبح عالی انگار شده باقالی

آقای اخمو خان زاده : سلام همسایه ! آقا چی میشه فامیل ما رو درست صدا کنید.من اخمو خان زاده هستم

آقای شنگولیان : خب بابا ! جناب خان اخمو زادگان ! چرا سر صبحی اینقدر ناراحتی ؟ نکنه یارانتو زیاد کردن ؟

آقای اخمو خان زاده : نه آقا ! این خانوما فکر می کنن ما اقایون سر گنج نشستیم بس که سفارش و هزینه و فاکتور می ذارن رو دستمون !!

آقای شنگولیان : البته من نمی دونم تو خونه شما چی شده . ولی بعضی خانوما فکر می کنن با علی بابا ازدواج کردن و منتظر صندوقای طلا و قالیچه پرنده هستن ! اما غافل از اینکه شوهر بدبختشون اینجوری آخرش می شه یکی از چهل دزد بغداد ! خدارو شکر خانوم ماکه خیلی دمش گرمه واقع گراست و به آسمون جل بودن من کاملا واقفه  

در همین لحظه دو همسایه به دم در رسیدند …

آقای اخو خان زاده:آقا اون طرف خیابونو نگاه کن ! بازم این پسره فال فروش گدا داره میاد سمتمون ! من سریع برم.خدانگهدارتون همسایه

آقای شنگولیان : این پسر گدا نیست آقا ! داره کار می کنه و پول در میاره ! مثل من و شما!به سلامت.

 بیا اینجا آقا پسر دسته گل! یه فال بده ببینم!به به ببین حافظ خان چه وصف حالی می کنه از این ملت :

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ....پیاله گیر و کرم ورز والضمان علی

دم ظهر

آقای شنگولیان :سلام خانی جون ...درو نبند منم بیام تو...بابا بازم که دمغی! چت شده اینبار؟کشتی باقالیات تو گمرک گیر کرده ؟

آقای اخمو...:آقا چقدر از دست این مردم بکشم؟از دست این شهرداری و عوارضیاش باید بکشم.از دست همسرم باید بکشم.از دست خانواده همسرم هم که همیشه می کشم.ای بابا چی بگم همسایه

آقای شنگولیان : اوه اوه ! آقا شما مصرفت خیلی بالاست.اینجور که شما می کشی کم کم باید جوب دم در خونه رو واست آماده کنیم.حالا تو که میکشی  لااقل جنس بنجل نکش ! جنس خوب بکش

آقای اخمو...:شما همکه دلتون خوشه اصلا واسه چی شما همیشه خوشید ؟ این عوارضا!مشکلای کار! هیچی ناراحتتون نمی کنه؟

آقای شنگولیان : اولا درسته واسم عین پول زور دادن می مونه ! ولی خب به هر حال شهرداری بنده خدا هم داره زحمت می کشه دیگه ! مشکلای دیگه هم واسه منم هست ! اما من به اونا به شکل مسأله نگاه می کنم که بتونم حلشون کنم

تازه تنها هم نیستم ! اینهمه رفیق ! تازه خدا هم خیلی اوقات یه تقلبی بهمون می رسونه

عزت زیاد

آقای شنگولیان وارد خانه شد و در رو بست : سلام اهل خونه … به به چه بوی خوبی از آشپزخونه میاد

( تق) صدای بسته شدن در خونه آقای اخمو خان زاده


نویسنده مازیار شاهسون پور





نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : داستان، کوتاه، اجتماعی، طنز، نقد،
لینک های مرتبط :

دیگر طاقت اشک های مادر را نداشت . چند وقتی می شد که غذایشان تمام شده بود . مادرش به هر دری زده بود نتوانسته بود غذایی برای او و برادر کوچکترش پیدا کند . دلش می خواست از شدت گرسنگی گریه کند ، مثل برادر کوچکش ! اما او دیگر مرد خانواده بود ، بعد از شهادت پدرش او باید از مادر و برادر کوچکش حمایت می کرد . تازه 7 سالش تمام شده بود ولی حس می کرد سال ها مشکلات را به دوش می کشد . هیچ کجا به او کار نمی دادند.به آسمان نگاه کرد ، تنها چیزی که بی منت به او عرضه می شد همین آسمان بود .در دلش از خدا خواست که دست های پر مهرش را بر سر او و خانوده اش بکشد : " خدایا تو که از همه بزرگتر و مهربون تری . دعا می کنم مامانم دیگه گریه نکنه و برادرم سیر باشه . خدایا می گن تو دعای بچه ها رو مستجاب می کنی ، خب منم کوچیکم ..."

در های خانه زده شد . یعنی این وقت شب چه کسی می توانست باشد . در را باز کرد . مردی با لبخند به او سلام کرد و سبد غذایی را به او نشان داد . مرد وارد خانه شد و غذا را به پسر داد... از آن پس مرد تقریبا هر شب به آنان سر می زد و برای او داستان ها از شجاعت ، مهربانی و فداکاری پیامبر تعریف می کرد . برای او از خدا و بندگی صحبت می کرد ... دیگر گرسنه نخوابیدند ... تا روزی که ...

فزت به رب الکعبه ( به خدای کعبه که رستگار شدم )

و از آن پس مرد نیز به همان آسمانی که هرشب نگاهش می کردند پیوست ...

شهادت نشانه ای از نشانه های خدا ، مرد مهربانی و اقتدار بر همگان تسلیت باد.

نویسنده : مازیار شاهسون پور





                                                     شهادت بر همگان تسلیت...التماس دعا                               




نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : امام علی، عکس، شهادت، یتیم، کمک، داستان،
لینک های مرتبط :
 * سلام مامان جون من اومدم

- سلام پسرم . خوبی ؟ خوش گذشت خونه خاله اینا ؟ همه خوب بودن ؟ داشتی میومدی خاله پیغامی نداد ؟

*آره خوب بودن ، نه پیغامی نداد ، داشت تلفنی با مریم خانم اینا راجع به همسایشون حرف می زد .

- اِاِ ! چی می گفت ؟

*من که گوش ندادم داشتم با جواد دزد و پلیس بازی می کردم ، فکر کنم داشت می گفت که همسایشون خانم بدیه که تو روضه های خاله اینا شرکت نمی کنه ! می گفت این خانمه باید از کارش مرخصی بگیره بیاد روضه دست بوسی خاله اینا، بعدشم در باره تیپ شوهر خانومه گفت که چقدر الکی به خودش می رسه و شاید زن دوم داشته باشه !!

-  ای پسر شیطون تو بازی میکردی یا حرفای خالتو گوش می کردی !! می بینی شانس آوردیم ازین همسایه ها نداریم !!

*راستی مامان تو راه که میومدم یه پسره فال فروش کنار خیابون افتاده بود ، یه آقاهه بهش خوردنی داد حالش خوب شد.

- وایی خدا مرگم بده بچه بیچاره ، چه آقای خوبی بوده ...

* اما آقاهه روزه نبود ، آخه خودشم ازون خوراکیا می خورد ...

- وایییی روم سیاه . نگو پسر ، اون شیطون بوده ، کسی که روزه نگیره آدم نیست که ... وای وای وای...

قوقولییی قوقو ( صدای زنگ خانه )...

*سلام بابا جون خسته نباشید . بابا امروز یه پسره فال فروشه تو کوچه از حال رفته بود ، یه آقاهه که روزه نبود بهش خوراکی داد ... مامان می گه آقاهه می ره جهنم .

- سلام پسر شیطون خودم بزار نفست بالا بیاد بعد . آخ آخ بیچاره پسره . خب مامانت نباید اینقدر زود راجع به آقاهه قضاوت کنه . شاید خدا دوستش داشته باشه . بعدشم کار اون آقاهه خیلی خوب بوده ، حتما خدا ثواب این کارشو بهش می ده ...تازه اگه عمدا روزه نگرفته باشه ، کار بدی کرده ، ولی دلیل نمی شه که ما فکر کنیم ثواب این کارش از بین می ره ...

* بابا مامان می گه ما کلی ثواب کردیم که خدا همسایه بد بهمون نداده . آخه امروز خاله پای تلفن به مریم خانم اینا می گفت همسایشون زن بدیه ، شوهرشم حتما یه زن دیگه داره ...

- خیلی کار زشتی کردی که به حرف خالت اینا گوش دادی ، کار اونا هم خیلی زشته که پشت سر مردم حرف می زدن ! اونا گناه خیلی بزرگتری کردن پسرم !! چطور روزه گرفتن و این گناهو انجام دادن !! بدو بدو برو وضو بگیر و یه سوره قرآن بخون که اثر گناه اونا از روی تو که شنیدی پاک بشه پسرم ...

پایان


چه بسا  گناهانی برای ما زیبا شده اند که در نزد خداوند از هر ترک واجبی زشت تر و پلید تر باشند ! انسانیت را شعور و تفکر واجب است !

نویسنده : مخلص همتون مازیار شاهسون پور


http://noshkhar.ir/wp-content/uploads/0511-0906-2212-2319_Black_and_White_Cartoon_of_Two_Girls_Gossiping_About_Another_Girl_clipart_image11.jpg




نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : داستان، کوتاه، غیبت، روزه، رمضان، گناه، ثواب،
لینک های مرتبط :
دوستای عزیز . رفقا ، دانشمندان ، ولگردان ، وبگردان ، ممد سیرابی و بقیه اطرافیای جیگر ...
طنزکده شایعه با وبلاگ انگلیسی وارد گوی رسانه شد . ازین به بعد بر و بچ انگلیسی زبان هم از همه جای دنیا در شایعات ما سهیم خواهند شد . باشد که فرهنگ خاله قزی خانم ما که قرن هاست داره شایعه تولید میکنه به سراسر جهان صادر بشه !!!
ازین پس ما عین تهاجم فرهنگی میشویم با :



طنز شایعه :IRONYRUMoR

www.ironyrumor.wordpress.com

www.ironyrumor.blogger.com

(البته برای ورود باید فیلتر نفله کن داشته باشید . آخه ورود به جهان مجازی خطر داره حسن !!! )






خب حالا شما متخصصین ، زبان شناسان ( بله حتی شمادوست زبان شناس که در کله پاچه فروشی کار میکنی ) و همه و همه ما را یازی کنید در ارتقا کیفیت مطالب و ترجمه و ازین کارا ... دم همه با معرفتا گرم
مخلصتون :
مازیار  .




نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، ماشین لباسشویی سیاسی، چاله ، چوله اجتماع، قصه های هزار و یک روز شایعه، خبرگذاری بی بی سی کلاغ ، شب به خیر کوچولو ( قصه کودکان ) ، تصویر دونی، رسانه جادویی ( کلیپ و ... )، جِدیات مازیار، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها : بین الملل، انگلیسی، وبلاگ، رسانه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 بهمن 1391

اینکه دست خدا تو همه قضایا دیده میشه ، معنیش شاید این نباشه که خدا شخصا تو همه قضایا دخالت می کنه ، بلکه خدا جهان رو جوری آفریده که رفتار ما آدما مستقیم بر زندگیمون تاثیر می ذاره ! فقط کافیه به راهنمایی های خدا عمل کنیم ... دست خدا یعنی احاطه خدا .... دست خدا یعنی ........ یعنی زندگی !

مازیار شاهسون پور

******

شب از نیمه گذشته بود . مرد خسته ، گرسنه و ناراحت از دعوایی که با کارفرمای خود کرده بود ، در خیابان قدم می زد .

هوا سرد بود و ماشینی در خیابان دیده نمی شد ، نا امیدی جای هر چیزی را در قلبش گرفته بود . بعد از دعوایی که با رییس اش کرده بود ، امکان نداشت دوباره اجازه کار در شرکت را به او بدهند ، کاری که به شدت به آن نیاز داشت...

خیابان ساکت و خالی بود ، به جز مرد ، فقط پیرزنی دیده می شد که  به سختی در حال کشیدن ساک بزرگ و سنگینی بود . بیچاره پیرزن ، تو این هوای سرد ، این ساک سنگین رو چطور می تونه با خودش ببره ؟ کاش کسی رو داشت که بهش کمک کنه ... مرد کمی جلوتر رفت و با خود فکر کرد مگر جز او شخص دیگری هم در بیابان هست که به پیرزن کمک کند ؟ به کنار پیرزن رفت و ساک را گرفته و به خانه پیرزن که دو کوچه آنطرفتر بود ، برد .

خسته شده بود و پیرزن که دهانش از سرما باز نمی شد ، تنها با نگاهی حاکی از مهربانی و خیرخواهی مرد را تا سرکوچه بدرقه کرد .

* آقا جایی میرید ؟

مرد به راننده ماشین مدل بالا نگاهی انداخت ، این موقع شب این راننده می خواست او را برساند . چه جالب ! راننده مرد خیرخواهی بود ، او را تا خانه اش رساند و از مرد خواست برای فرزند مریض اش دعا کند ...

مرد کلید را در قفل خانه چرخاند ، همسر اش نگران به استقبال اش آمد .

* چرا اینقدر دیر کردی ؟ حسابی نگرانت شدم ...

مرد در حالی که ماجرای دعوایش با رییس را توضیح می داد بر سر سفره شام گرمی که همسرش برایش آماده کرده بود نشست  ...

*******

زنگ تلفن خانه ، مرد را بیدار کرد .

* آقا صبح شده ، نمی خوای بیای شرکت ؟ قبلا سحرخیز تر بودی !

- آخه فکر کردم بعد از دعوای دیشب ...

* دعوای دیشب رو ول کن ! شرمنده منم زیاده روی کردم . حالا پاشو بیا که کلی کار واست دارم .

مرد خوشحال لباس پوشید و به سرکار رفت ...

*******

پیرزن با کمک راننده ساک سنگین و بزرگی که مملو از خوراکی و لباس و وسایل تحریر بود را در صندوق عقب تاکسی گذاشت و گفت :

- آقا بی زحمت ببریدش به محل نگهداری از کودکان بی سرپرست ....

http://www.isrhngo.org/images/b14.jpg

نویسنده : مازیار شاهسون پور

پنج شنبه 22/10/91 ساعت 6:40 صبح ، پس از اتمام نگهبانی

http://freemobile.rozup.ir/Pictures/g10.jpg





نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : اخلاقی، داستان، کوتاه، کمک، سازنده، روانشناسی،
لینک های مرتبط :
ولوله ای برپا شده بود . جلسه پشت جلسه . سایه ها دیده میشد و اما انسان ها ، نه !! صدای پچ پچ و شمشیرهای در حال تیز شدن فضا را غبارآلود کرده بود ... نیاز نبود که مشام خیلی تیزی داشته باشی که حس کنی این بو را !! " بوی توطئه " !!!
جانشین محمد (ص) مشحص نبود و هر کس که قدرتی داشت برای رسیدن به این سمت تلاش می کرد .... گو اینکه شیطان هم اضافه کاری برداشته بود...
تمام چشم ها به دنبال میراث محمد که چه عرض کنم ، به دنبال میراث اسلام دوخته شده بود که با صبر ، استقامت و خون دل محمد و یاری خداوند عزوجل به دست آمده بود و حال که جهان به برکت اسلام در آرامش فرو می رفت ، باردیگر صدای ناقوس شیاطین به گوش می رسید !!! ابرها برای مخفی کردن آفتاب به راه افتاده بودند که .... خداوند با دیگر پیغمبرش را آگاه کرد : " اگر برای خود جانشینی انتخاب نکنی ، رسالت ات را ناتمام گذاشته ای " اینبار پیام خدا بسیار محکم و قاطع و نشان دهنده این بود که باید هرچه سریع تر اجرا شود . به اطرافش نگاه کرد .کدام یک ؟
کدام یک می توانست آنقدر  در محبت خداوند غرق شده باشد که  دنیا در چشمانش حقیر و عشوه های آن برایش بی معنا باشد ؟
کدامیک آنقدر از حکمت ها آگاه بود که بتواند مشکلات رو در روی انسان ها را حل کند ؟
و کدامیک بود که قدرت ایستادگی در برابر طغیان های  شیطان های انسان نما را داشت ؟
انتخابش را کرد ... همگان را در آخرین سفر حج جمع کرد ، بر بالای منبر دست ساز رفت و شروع کرد : " ... من کنت مولاه فهذا علی مولاه.... "
از این انتخاب عرش و تن دشمنان با هم لرزیدند . اما عرش نه به علت ترس و خشم ، بلکه به علت پایکوبی ملائک از این انتخاب شور برپا نمودند "....
و اینک ما هم به خود میلرزیم ، نه از شادی و نه ازترس ، از غصه ! غصه غباری که بر دلمان نشسته و نمی شنویم طنین الهی پیامبر را که هنوز ما را به بیعت فرا می خواند ....

عید غدیر بر همگان مبارک


13/8/91

 نویسنده : مازیار شاهسون پور







نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، جِدیات مازیار، 
برچسب ها : غدیر، عید، خم، داستان، کوتاه، امام علی، بیعت،
لینک های مرتبط :

به نقل از شیخ مازیار مشتی آبادی آورده اند که :

 روزی دانشمندی فاضل وارد دهی شد . از فضائل دانشمند دانای ما همینقدر که سیاست را درک کرده و مبلغ مهریه را ذهنی محاسبه می نمود .
شبانگاه ، هنگامی که دانای قصه ما در نماز شبِ خود از خدا طلب همسران زیبا روی و bmw کوپه می نمود ، چوپانی خیره سر و گوسفند بوی مزاحم اوقات عبادت خالصِ " دانای همه چیز دان " شد:
-    هی شیخ ، هووووووی ....
-    استغفرا...          مزاحم نشو ای جاهل ، مگر نمیبینی مشغول ساختن خانه ، کدبانو و ماشین های فول آپشن هستم ؟
-    اوه ببخش شیخ که مزاحمت شدم . انگار سرت خیلی شلوغه ... اما بیا و به سوال منم جواب بده . خیر ببینی مرد .
-    آخر تو را چه سوالی است که درخور من باشد ؟ آیا می خواهی آخر و عاقبت تورم را برایت تشریح کنم یا سرعت نوترون رامحاسبه؟
-    هیچ کدوم مشتی . آقا من هر روز بی منت ازاین دو زار روزی ای که دارم ، بی باباها( ترجمه تخت لفظی : یتیم ها )
ی   ده رو سیر می کنم . تو می تونی بگی تا الان من چقدر ثواب جمع کردم ؟
-    همین؟؟؟!! هرچند در شان فاضلی چون من نیست که ذهنش را درگیر چنین مسائل کوتاهی کند ، اما همین رابه تو گویم که خدا بی انتهاست ،هرکار خوب را ده ها برابر پاداش می دهد.

چوپان بعد از جواب شیخ دانای ما به فکر فرو رفت و گفت :

-    خدایا شکرت که با این همه علم و دارایی ، این همه مهربون و بخشنده ای . اگه اندازه این بنده دانشمندت علم و ثروت داشتی ، تو هم این چنین خسیس و بی وفا می شدی ؟؟؟؟
چوپان این بگفت و دور شد و تنها از خود بوی پشگلی جای گذاشت و دانشمندی که دیگر دانش مند نبود .


نویسنده : مازیار شاهسون پور  در تاریخ 12/5/91







نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : شیخ، دانشمند، چوپان، کاریکاتور، طنز، فیوضات، حکایت،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه