شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر
شنبه 23 اردیبهشت 1391

-          خانم جون من می خوام برم خرید . چیزی نمی خوای ؟ ... ای بابا ، باز که آلبوم قدیمی رو گرفتی دستت ! خسته نمی شی اینقدر عکسای قدیمی رو نگاه می کنی ؟

-          دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده ، خیلی وقته دور هم جمع نشدیم ،از وقتی هم که رضا واسه ادامه تحصیلش از ایران رفته ، خیلی تنها شدیم ... راستی می خواستی بری خرید. چی می خوای بخری ؟

-          برم یکم سبزی بخرم تا شما یه قرمه سبزی خوشمزه واسمون درست کنی.

-          نه نمی خواد شما بری خرید ، همون دفعه قبل که به جای سبزی خورش ، سبزی خوردن گرفتی بس بود . خودم می رم ، شما هم پاشو به این گلای بیچاره آب بده .

-          پس بی زحمت کم نگیر ، آخه انگار برای این 2 تا جوون کناریمون مهمون می خواد بیاد.

 از وقتی یه زوج جوون همسایشون شده بودن ، خانم جون شده بود عین  مادرِ تازه عروس همسایه ... هم محرم رازش بود ، هم راهنما و هم .... آشپز !!

-          سلام خانم جون ، خوش اومدید ، چی شده حاج آقا نیومدن خرید ؟ سرافرازمون کردید.

-          سلام احمد آقا ، ممنون پسرم ، گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم ببینم در چه حالی ... راستی خانومت چطوره؟ خوراکی که گفتم رو دادی بهش بخوره ؟ برای تو راهیتون خوبه !!.... بی زحمت همین سبزیای منو هم حساب کن ...

 

-          جون خودم اول مسعود شروع کرد ، من که نمی خواستم بزنمش ...

 

زن گوش پسرشو پیچوند و گفت : مگه هزار بار بهت نگفتم با این پسره نگرد؟دیدی آخرشم مثل خودش شدی؟هی می گم .... اِ   سلام خانم جون . خوبید ؟ می بینید اوضاع منو؟کلافم کرده این پسر ....

-          ناراحت نباش دخترم ، شیرینی پسر داشتن به همین شیطنتاشه دیگه ...علی جون اون سوره ای که گفته بودم رو حفظ کردی ؟

-          آره خانم جون. می خواین بخونم؟

قبل از اینکه خانم جون حرفی بزنه ، علی شروع کرد به خوندن سوره کوثر ... البته اگه از تلفظ اشتباهش بگذریم ! سوره رو درست خوند .

-          باریکلا علی آقای گل خودم . عصری که اومدی خونمون جایزتو می دم ...

همین که خانم جون کلید خونه رو چرخوند و وارد شد ، حاج آقا که انگار جا خورده بود ، تلفن رو سریع قطع کرد . چند روزی بود که رفتارای حاجی مشکوک شده بود .اگه بعد از این همه سال زندگی ، شوهرشو نمی شناخت و البته بکم جوونتر بودن ، به حاج آقا شک می کرد . هرچند که همین الانم بدش نمیومد یکم حاجی رو سین جیم کنه ، بلکه یکم از یکنواختی در بیان ...

-          عجب بویی میاد از آشپزخونه خانم . نکنه غذا داره می سوزه ؟

خانم جون سریع رفت تو آشپزخونه که خدایی نکرده غذاش نسوخته باشه . همین طور که مشغول هم زدن خورش بود ، احساس کرد چیزی به پاش چسبیده ، تا برگشت ، قبل از اینکه بتونه نسبت به نوه کوچولوش که پای مادر بزرگشو بغل کرده بود ، واکنشی نشون بده ، دختر بزرگش پرید تو بغلش ...

حسابی شوکه و زوق زده شده بود ، همون حسی رو داشت که 35 سال پیش ، بعد از  اینکه نوزاد کوچولوش رو دادن بغلش پیدا کرده بود ... تو همین فکر بود که دستی مردونه شونه هاشو گرفت . تا برگشت اشک از چشماش جاری شد ...

رضا همونطور که مادرشو بغل می کرد گفت :

*** روزت مبارک مامان جونم ***



تقدیم به مادر عزیزم و همه مادرانی که بی وجودشان وجودمان بی معنا می شود

نویسنده : مازیار شاهسون پور






نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : روز مادر، روز زن، داستان، کوتاه، مادربزرگ، مادر، ولادت حضرت زهرا، حضرت فاطمه،
لینک های مرتبط :



 

* خانم اون ساک رو ببند بریم سفر ...
- اِ کجا ؟ مگه نمی خوای سال تحویل تو خونه باشی ؟
* نه خانم . بدو سریع جمع کن تا فک و فامیل پیش دستی نکردن و سرمون خراب نشدن ! بلیط اتوبوس گرفتم که سال تحویل خونه اصغر آقا اینا باشیم .
- باشه ، پس برو یکم گوشت و مرغ اینجور چیزا بخر تا یه چیزی واسه تو سفرمون درست کنم ...
1 ساعت بعد : * بیا خانوم  ، اینم خریدایی که داشتی .
- اینا چی هستن ؟ کو بقیش؟
* خانوم تو این گرونی این ماست و پیازی که گرفتم خیلی  مقوی تر از گوشته . تازه الان باید ساده زیست باشیم.خوب نیست اسراف کنیم . ایشالا خونه اصغر آقا اینا جبران می کنیم ...
چند ساعت بعد تو اتوبوس :
* می گم خانوم یادته چند تا از دوستای دختر عمه بابات نزدیکای خونه اصغر آقا اینا بودن ؟ به نظرت با پول عیدیایی که ازشون می گیریم می تتونیم اون میز و صندلیا که خوشت اومده بود رو بخریم ؟
- نه اقا زشته ! من  با اونا رودربایستی دارم ، روم نمی شه ازشون عیدی بگیرم . اووووم ،  اما اگه قول می دی با پول عیدیا همون میز و صندلیا رو بخری ، باشه فدا سرت . اصلا هرچی آقامون بگه . رودربایستی یعنی چی !
.
.
.
تق تق تق – دنگ بوف دنگ بوف ( صدای مشت و لگد و پاره آجر که به در می خوره )
* خانوم چرا درو باز نمی کنن ؟ نکنه روز سال تحویلی رفتن خونه کسی ؟ نکنه فهمیدن ما داریم میایم و عمدا درو باز نمی کنن؟اره همینه ، حالا بهشون نشون می دم
تق تق تق – دنگ بوف دنگ بوف
# آقا چته ؟ می خوای درو بشکنی چرا خودتو اذیت می کنی ؟ یه بولدوزر خبر می کردی. بعدشم وقتی بعد از این همه به در و دیوار کوبیدن تو درو باز نمی کنن ، یعنی کسی خونه نیست !
* آقا شرمنده ! نمی خواستم سال  تحویلی اذیتتون کنم . آخه ما مسافریم . سال تحویل قرار بود خونه این اصغر آقا اینا باشیم . شما خبر ندارید کجان؟
# ای آقا دیر اومدی ! دیروز همچین با عجله دست زن و بچه هاشو گرفته بود ، چند تا ساکم زده بود زیر بغل و انگاری رفتن سفر . البته ما که فضول نیستیم ولی عیال شنیده بود که می رن خونه یکی از فامیلاشون که کارمنده . فکر نکنی ما قصد فضولی داشتیما ، اما انگار کلی خرت و پرت به این کارمندا دادن ، اونا هم واسه خاطر همین داشتن می رفتن خونه اونا ! ...
* ای داد بیداد ! می بینی خانوم ؟ نگفتم باید زودتر راه می افتادیم ؟ اینا رفتن شهر ما . فکر کردن خونه ما خبریه ! ولش کن . اینم از فامیل ! بریم خونه اکبر اینا . رفیق قدیمیمه . تازه کاسبم هست ! بهتره ...
***************************
تق تق تق – دنگ بوف دنگ بوف ( صدای مشت و لگد و پاره آجر که به در می خوره )
# آقا نزن ! خونه نیستن .
* آقا چرا نیستن ؟ سال تحویلی کجا رفتن ؟
# اونجور که اکبر آقا می گفت رفتن خونه یه دوست قدیمی که کارمنده . این روزا اوضاع کارمندا خوبه دیگه ...


******************************
.
.
.
* خانم به نظرت الان اکبر و اصغر آقا پشت در خونه ما سفره هفت سین پهن کردن ؟  یا اونا هم رفتن تو پارکی ، جایی ؟ باز خدا صاحب این پارکو خیر بده که رادیو رو روشن  کرد تا بفهمیم کی سال تحویل می شه ...

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک

خانوم ببین ماست و پیاز با یکم علفِ تازه چه خوشمزه می شه . بیا امتحان کن ...


نویسنده : مازیار شاهسون پور









نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : طنز، عید، نوروز، کارمند، گران، سفر، هزینه، سال نو، چتر، خانه، عید دیدنی،
لینک های مرتبط :
بچه سرشو بالا آورد و از پدرش که زل زده بود به صفحه تلویزیون پرسید :

بابا زور تو به جومونگ می رسه ؟

پدر خودش رو کج و راست کرد و با یک ژست ، که یعنی کمی از جومونگ نداره جواب داد : آره پسرم ، چی فکر کردی ؟ این جومونگ همش فیلمه .

بچه : نه بابا تو زورِت به جومونگ نمی رسه ، آخه جومونگ کلی خونه و شهر فتح کرده ، اما تو اون روز به مامان می گفتی زورت نمی رسه یه دونه خونه بخری.

پدر نگاه متعجبی به فرزندش کرد و با خودش فکر کرد به جای بچه جاسوس تربیت کرده و بهتره از این به بعد اتاقشون رو به سیستم ضد جاسوسی مجهز کنه ، بعد به بچه گفت : این موضوع فرق می کنه . اولا این فیلمه ! اون بازیگره هم مثل ما خونه نداره ، تازه نگاه کن چه لاغره ، من زورم خیلی ازش بیشتره ، تازه جومونگم که واقعی نبوده ، کُره ای ها واسه گول زدن ما این فیلما رو ساختن وگرنه ما خودمون کوروش داریم که هم واقعیه هم زورش زیاد بوده.

بچه : نه بابا ، سعید می گفت این بازیگره خیلی پولداره ، آخه همه دوسش دارن ، تازَشَم  جومونگ تیرکمون داره ، از دور کوروشو می کشه . پس زورش بیشتره.راستی.... شپپپپپلللق

( در این جا پدر با یک پس گردنی حرف بچه را قطع و جواب منطقی همه سوالات بچه را می دهد)

چند وقت بعد...

مامان امروز خانم همسایه رو دیدم که وقتی آقای همسایه خونه نبود ، رفت بیرون .

مامان : عزیزم خب حتما رفته خرید .

بچه : نه مامان ، تو اون فیلمه که ماهواره گذاشته بود اون خانمه هر وقت شوهرش خونه نبود می رفت پیش یه آقاهه ، خانم همسایه ما هم حتما رفته پیش یه آقایی ...

مادر : نه عزیز من ، اینا که تو دیدی فیلمه . واقعی که نیست . تازه تو اون فیلمه اون آقاهه داداش خانمه بود !

بچه : اگه داداشش بود چرا وقتی شوهرش فهمید هردوشون رو زد ؟

مادر : مشقاتو نوشتی بچه ؟مگه 2 ماه دیگه امتحان نداری؟ نمی خوای درس بخونی ؟ برو سر درس و مشقت .

بچه : مامان خب من باید حواسم به خانم همسایه باشه . آخه نمی خوام کتک بخوره و بعد طلاق بگیره و با بچشون از این جا بره .

مامان : پس مشکل تو بچشونه . اِ نگاه کن خانم همسایه با سبد خریدش اومد . دیدی گفتم ؟

بچه : کاش تو کوچه  رو نگاه می کردیم ببینیم اون آقاهه واسش آورده ؟ مثل تو اون فیلمه که ... شپپپللق

مامان : اینو زدم که بفهمی به جای این کارا باید بری درس بخونی ...








نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : کودک، تربیت، ماهواره، تلویزیون، برنامه، طنز، خنده، دعوا، کاریکاتور، سوال، پرسش، پاسخ، جواب،
لینک های مرتبط :
از وقتی آق حمید گفته بود امسال به خاطر رایانه ها ( یارانه ها – اصلاح : نویسنده ) مطمئنا مردم کمتر نذری  و مخصوصا " شُله " می دن ، ول وله ای تو جمعمون راه افتاده بود . نا سلامتی این آق حمید بچه زرنگمونه و خیلی چیزا سرش می شه .ما هم که شُله خونمون کم شده بود ، تصمیم گرفتیم هرجور شده شله گیر بیاریم ، حتی اگه تو این راه تلفات بدیم ( این تاثیر فیلم های اکشنیه که تلویزیون خودی و بی خودی می ذاره – اصلاح : آق حمید ) .

وحید لانچیکو ( از وقتی رفته باشگاه مجبورمون کرده به جای وحید خروس جنگی اینجوری صداش کنیم ) که تهِ هرچی کار زوری و زورگیری و بزن بزنه  نظرش این بود که ... ( به دلیل داشتن صحنات خشونت آمیز انتهای جمله سانسور شد – نویسنده )
البته من خودم  از بزن بزن خوشم نمیاد نا سلامتی الات تو قرن بیستم و در اوج دکومراسی داریم زندگی می کنیم ، تازشم آقا بزرگ همیشه می گه خشونت روزی  رو حروم می کنه مخصوصا تو مال نذری !!! ( اصلاحات : آقا معلم محل) البته هر سال روش وحید لانچیکو ( نانچیکو –استاد باشگاه وحید اینا ) بیش تر از همه روشا  جواب می ده ، نه که شاعرم گفته : تا نباشد چیزکی ، فرمان نبرند ... ( ا – چیزکی = چوب تر ، 2 – بقیه مطلب به علت رعایت شئونات حذف شد )

یه شب که ماه رفته بود اون کنج ، منج های آسمون و ستاره های دور و برش چشمک زنون لبخند می زدن صدای وحشتناکی منو از رویاهای خودم بیرون آورد ، اول فکر کردم ازین هواپیماهای تپل سقوط کرده  اما بعدش دیدم که نه ! یکی در خونمون رو با کیسه بوکس اشتباه گرفته ، جلدی پریدم پایین و درو وا کردم که اگه حواسم نبود یکی از مشتای مسعود قرقی که انگار سوزنش گیر گرده بود و مدام در می زد ، خورده بود تو فک ام ( البته بر خلاف لقبش عینهو خرس قطبی می مونه) . از حرفای مسعود قرقی که جاسوس گروهمونه و عشق فیلم جاسوسیه ، معلوم شد که مسجد محل فردا قراره نذری بده ، اونم چی ؟ ..." شُله "

هممون در مسجد جمع شده بودیم ، آق حمید با یه نیمچه سطل که سهم من و خودش رو توی اون می ریخت ، وحید لانچیکو که نمی خواست چیزی جلو دست و پاشو بگیره ! یه ظرف کوچیک آورده بود و مسعود قرقی هم که هیچی نمی تونست جلو دست و پاشو بگیره یه قابلمه گنده !!!! منتظر واستاده بودیم که یه هو در مسجد واز شد و برادران بسیجی عینهو کمک کنندگانِ به قحطی زده های سومالی  شروع کردن به پر کردن ظرفای مردم . با چنگ و دندون و التماس پنجه بوکس ، آجر ، زنجیر و نانچیکوِ وحید ( که حالا بدون اینا شده بود وحید خالی نه وحید لانچیکو – نظر  یکی از اهالی محل) رو ازش گرفتیم  خیرِ سرمون دم در مسجد بودیم آخه !

یه صف تشکیل داده بودیم  که اول وحید بعدش مسعود قرقی بعد من و آق حمید توش بودیم ( وحید راه بازکن بود و مسعود گشاد کننده راه - ...) من که با وجود مسعود نفهمیدم راهمون چه جوری باز شد، اما سر و صدای مردم نشون می داد که شانس آوردیم وحید رو خعل سلاح کردیم ....

راستش اصلا دلم راضی نبود که شله ای که اینجوری به دست آوردیم رو بخورم آخه صدای آقا بزرگ با کیفیتی باربی تو گوشم بود  ( منظور دالبی یا همان وضوح بالاست – اصلاح : آقا مهندس مغازه دار )

خسته و گشنه و دست خالی برگشتم خونه ، سهمم رو دادم به وحید که اگه نمی دادم می خواست از مردم اونجا به زور ... همینکه در رو باز کردم یه بویی همچین هیپوفیزَم ( هیپنوتیزم - نامعین)کرد که نفهمیدم چه جوری رسیدم به آشپزخونه  و اون قابلمه گنده رو رو اجاق دیدم . زوق کردم و پریدم جلو خان جون که این از کجا اومده؟؟؟!! ( در اینجا معلوم می شود که گرسنگی چه تاثیری بر هیجانات دارد – توضیح : دکترِ علی – دانشجوی روانشناسی محل )

خان جون ( خانم جان – نویسنده ) با محبت نگام کرد و گفت : نذریه دیگه !! امام حسین به فکر شکم گُشنت بوده !!!

نویسنده مازیار شاهسون پور در تاریخ90/8/15

data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBhQSDxUQEBIUFQ8QFBQVFA8PFBAQFA8VFBQVFBUUFBQXHCYeFxkjGRQVHy8gIycqLCwsFR4xNTAqNSYrLSkBCQoKBQUFDQUFDSkYEhgpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKSkpKf/AABEIAOEA4QMBIgACEQEDEQH/xAAcAAABBQEBAQAAAAAAAAAAAAAAAQMEBQYCBwj/xABJEAABAwICBgUIBwYEBQUAAAABAAIDBBEFIQYSMUFRYQcTcYGRIiMyUnKhscEVQkNi0eHwFDNTgpKiJDSDsnOjs8LxFhdUY5P/xAAUAQEAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA/8QAFBEBAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAP/aAAwDAQACEQMRAD8A9xQhCAQhCAQhCAQhCAQhCAQk1lAxHH6enF554o+Uj2NJ7ATcoLBCyc3SfQjJkj5Twghmk8CG2TDulCH6tLWu/wBAN/3OCDZoWK/90Y/rUdaP9KM/B6cj6VKP7QVEfOWnlA8WgoNihUmH6bUUxtFVQlx+qXhjv6XWKuQ8HMbOIQdIQhAIQhAIQhAIQhAIQhAIQhAIQhAIQhAIQhAISErHY7p7aR1NQMFRVDJz72gp+cjxtP3Rmg1FfiUcEZkmkbHG3a+QhoHisfU9Ij5Tq4dTOkb/APKqLwQ9rRbWf3WVZDo6ZZBPXSGpn2gPFoYuUUWwdpum8f00pKLyZX60o2QQ2c7v3N70Ds1DV1H+brZCD9hSD9mjHK7fLd2kpINGKaHyhFG075JLOceZe8knxXneJ9K1XO7q6OMRg7NRpllPfsHgq52imIVPnKhzgD/HkcT3MF7e5B6hU6S0UWT6qIW+q1wPuaqybT/Dx9vf2WPPyWPpejP+JKeYY0D3m6sWdG0Fs+sJ469r+AQWj+kChP2rv/zehml1G/0ahov62s34hVw6NYDkBJf2z+Ccf0SREfvJGHdYtf43HzQWMlPDOMjFKD7D0xDBLTG9NNNBbdG8lnfG+7fcqGr6KJmeVBOCd2sHRnxbdQJJsTo/3jXPjHrDrm29oZjvQel4b0o1MRDauJs7N8sFopBzMZ8l3cQt1gGl9NWDzEoLx6ULrskZ2sOfeLheCUemUMuUrTE8/W9Jh+YUmppsxIx2YzZNE4gjgWvbmg+jLpV5Bov0sSQkRV95ItgqWDzjP+I0ZPHMZ9q9Xoq6OaNssT2vjeLtewhwI7UEhCEIBCEIBCEIBCEIBCEIBCEIBcSyhoLnEBrQSXE2AAzJJ3BK99hfcNp4LzHHsbdikpgicRhkTrPe24Nc9pza0/wgfFA9i2ksuIuMNI50VACWvqm5SVfFsN/RZuLt6ctT0FNrOLYYGf3H4ucfFRsZxyDD6frJLAAWjhZYGQjYGjcBx2BeUSz1eMVN3G0bdwuI4G8AN7veUFrpH0mVFW/9noWujicbDUzml7SPRHIeK60f6L3PIkrHEXzMTDmfaf8Ah4rYaN6KRUrLMbd59KR3pO/AcloGiyCDheAxQN1YY2sH3Rme07Sps9MC21s9oXfWJymbrvDL2vvQVWqEt1dT6OXN+s935pv/ANNH+J/b+aCNQ21b77qSn6bAi0W6z3fmn/oU+v7vzQV5aE2+nBVhUYWWtLta+qL2ttVd1iDM49oFT1AJLNSQ/aR+Se8bD3rA4ho/V4cS5h6yn32Fxb7zN3aF7LrqPVNbbPw4oPIqbEWTjyPJk2mMnbzad6tdGdLp8Pl1ojrQuN5Kdxsx/Meo7n4rvSTQBztaopgGSel1Y8kO9n1SszTV5eTHKNWZuWY1dYjcRucg+mdHNJYa2ATwOu3Y5hyfE7e143H4q2BXzJo7pNNQVInhPKSI5Nmb6ruBG47ivojR7SCKsp21EDrsdtB9KNw2scNxH4ILO6VIgIFSJUiAulSIQKhCEAkJSqj0v0jFFSPnIu/JkTN8krsmNA7c+wFBmNPsedNL9GU7iLgOq5W7YozmIgfWfv5dqgVVbDQ0pkeA2KJoDWDa4/VY3mfzUPAKExsLpXa08rjJNIfrPdmc+AvbuXnWluOPxGsbBBnDG7VjG5x2OlPL5dqBkCfF60veSGDaR6MDNzWjefic16ng2ERwRiOJoDW+J4kneVC0dwVlNC2Ng2Zudve7eSrnXQP6yQyKOZVz1iCR1ik4W/zzO35FVuupeFP8+zt+RQauQpvWSPdkm9ZA8Hp3XUTWXTJEBiT/ADL/AGSsx1i0OJu8y/2Ssk6535cB+KCQ6rzsMz7l3G3O7sz7h2KEIGjjl70+JEEl4uFidNdDhODNCLVDeGXWAbjz4FbASJJDcIPFIZy8FrxaVlw4HIm2R71pejzTZ2H1Q1yTSzENmZwzsJAOI94vyRpzo8WO/a4vSv5xo3j1gOW9ZSpNwHjYdvI70H1zDMHtDmkFrgCHDMOBzBB4WTi8n6ENM+tiOHyu85CC6Ek+lH9Zn8pN+w8l6wgRCVIgEIQgVCEIEJXk+mWJ/teKdUDenw8WI3OqH7T/ACtsO269I0hxYU1JNUu2Qxud2kDyR3mwXjej0ZEYc8+cmc6WRx3ukOsSfcgY0/x7qKXqWG0tTcXG1rB6R79neVXdHmBajP2h48uTJv3Wfn8lnsWnNdiRA/dh2o3kxm0/Er0yjiDWhoyDQAByCCwa6y5MiZdImzIgkGRJ1ijdYjXQSesUvCX+fZ2n4FVfWKXhMvn2dvyKDYOkukDk01dIHdXmlsmUd6BrFpSIJN9mlZRk4OYWlxaW0EnsnYsWyXyjbtt8UFj1iOsUVst0vWIJYkXXWqEZgNpTD6m/Z8UHWIgPBBFxstxXmeI4d1MzovqOzYeR2eGxela2Sz+luF60PWD04zrfy7/ke5BisCxp9HWR1EeT4ng22aw2Fp7QSO9fWWGV7Z4WTRm8crWvaeThdfIeKR5h3rfFe7dBGkPXULqZxu+mdlx1H5jwcHeKD09CVCBEJUIBCEIPPemOvtSQ0w21U7QebI/Ld79VYTEa/qaSWQbQwhva7yQr3parNbE4It0MDn25yOt8GhYfTSptRtaPtJB4NBPxQQ+j+ju98p3WaDzO34e9ehNdksloTDq0zT6xJ99vktI6RA+6VNmRMOkXHWIJPWI6xRusR1iCT1ikYVLepjHP5FV3WJ7A5L1UZ5n4FBvw5GumA9Gugf10a6j9ajrkDeLv8xJ7JWLkzIOxavGJ/wDDyeyVinVKB4VBGRSGqP8A4TMsoI5ruN+SA62+1dNkUd4seS7Y3igm0xueQS1rQ5pB2EEHsIzTcb7LqR+SDzPFqXVY5u+N3zt+C1HQdi/VYqIyfJqGOjI5+m33t96rsdp/PSD12377fkqLRKv6ivp5v4c0bj2B4JHgCO9B9ehKuWldIBCEIBIUqQoPB+kipvjU/wByOBnZ5Acf9yx+m0144G+2fgFoekd9saqvai/6ESyOlctxDya74oNfo5lTRAeo33i/zVm+RUej03mGDgxvwCs3vQOOkXPWJhz0mugkB6XXUXrU8IXkXDHkHYQ1xBQdPfkpmAn/ABDDzPwKrnwS7on97XfgpOCxSioYXMcGgm5LSAMjvQbzrUhkUQPRdBMSqFrJddAYwf8ADyeyViytViz3GCQNuXFpsBndY/8AZ5v4T/6XIOnWtzRHIuTTyb4pM/uuKae1zCNYFt9msCL+KCX1iOsUbXRroJrZV2XqEx6d6zJBTYqy87eYt+vFYVh1ZRyd81u3+VOCsHL+9PtH4oPsbCpdaCJ/rRsPi0FSlXaN/wCSp/8AgQ/9NqsUAhCEAkKVCD546WY9XGZ/vthd/wAprf8AtWGxt12RnhcfNemdOlHq18Uu6WG3exxHwcF5nXjWh9lwPjkgv8Fm8ywj1R7svkrJ1UePis7o7N5q3qkj5/NWz3oHnVhTZqDxUdz0mugkB60ui2L/AGDz7B572rKB6cZJYgg2I2HgUHpwcgFVWDYp10d/rtycOfHvViHIHtZGsmgUusgc1kayb1kayDvWSFybLkhcgKipDGF7jZrRclefYniJmkLzs2NHqt3BWmk2L67uqafIYfKI+s7h2BZ1zkD7Kg7inW1hUDWXWugsWVp4LqSoJG1QGPTjpMkEmgF3l3qgnwF1gIzrSdrvmt+12pRyyn1HW7XeSFjdGKEzVsEQ2ySxt/qe0X96D64weLVp4merFGPBgCmLljbZbgukAhCEAhCEHmPTrhevRRVAGcEtj7Mot/ua3xXh8HlAt9YEd+73r6o0qwYVVFPTHbLG4N5OGbD/AFAL5RlBZIWkWc0kEcCDmPEIOsBn1XuYd+feP17lodbJZepdqSiVuw5/iFoIZbjkUDjiuLocuLoHmuTgKjtKdaUFlheIGKQPGzY4cRv71uYZg5oc03aRcFedMWg0bxPVPVOPku9G+48O/wCKDVApbrgFKg6uglIuSUCkqpx/Fuqj1Wnzj9n3Rvcp1XUiNhe7Y0ePABYWuq3SPL3bTu4DcAgjOcmXlduKZcgCUBy4JQCgkMK6cb2A2kgDvyTTSrTRqiMs97eTHn/McgP1wQNabS9TRRwj0pXD+lmZ99kdCWE9dizH2u2BrpDyLRZv9zmqg07xUTVjmtN44B1bbbDb0j4/Bev9AOj/AFdJJVuHlTu1Gn7jMz4uP9qD1cJUgSoBCEIBCEIEK+dOmnRf9mrzOweZqryAjYH3843xs7+ZfRizPSBooK+hfDYdczy4Tl6YB8nscCR38kHy5GddmrvGY+YUzCajLUO1uzs4KuqYnRSFrgWuaSLHIgjIg8wck7r7JG7d/I/gg0BK5ITNLUBwv7uCfIQI1PNKasu2oH2p9hUdpTzSg2WC4l1rLH025HnwcrMLDUNWY3h7d20cRvC2dPOHtD2+i4XCB5ISkVTj+J6jNRp8t/8Aa3j2lBU4/ifWP1GnyGHb6x4qlenHFMvKBt5TLinHFNFBwumoQSgXPYMycgBvJ2LVV0ww7Di64/aJbtbxMjhmexo/Wa40PwK/+LmsI2AlhdkMgdZ55AXssTpppIaypLm3EEfkxN5XzcRxcfkgr8Ewt9TUxwRjWkleGjfmTv8AivrvA8KbTU0dPH6ELA0c7bT3m5715L0D6FaoOIzNzN2QA94e8f7R/MvaAECoQhAIQhAIQhAJClSFB4n029H2ZxGBuTv37R9R2QEvYdh52O8rxiGYsNjs2EL7OqIWvaWPaHMcCHNcLhwORBHBfOPSn0aOopTNAC6kkPknaYzmerf8jv2bUGPgm1TrNzad363q3hmDhcbFl6eoLTy3j9b1Z009vKabt3j8UF1ZdAJinqQ7Z4cFJCDppTrU2F21A80q3wLE9R2o4+Q85fdd+apgugUG3rKwRsL3btg4ncFjKmpL3F7vScf0PgnaqvdI1rXHJgt28zzsopQcOTT04U25A04LiycIXDkHJV5ovou6pcJHgiBp7OsI3DlxKn6O6EuktNVeREPK6t2RcBvf6rf1kqzTjpDbqmjoDaMDVfOzK42FkVtjee/dxQMdImmbXA0NKfMsylkZskI2Rt+6N/Ejkqro60JfiNW1gBELLOlktkxgPxOwfkqnRnRmWtqGwwtuXHbsa0b3OO5o3lfUOh2i8VBTNgiFztkkIAMj7Zk8twG4ILuho2RRtijaGxxtDWtGxoAsApC4a5dAoFQhCAQhCAQhCAXLilJTchQNySKrxMMkjdFK0OjeLOY7MOBUmqlsqDEKyyDxfT/o6NO8zU93U5N77XRfdfxHB3isGyR0bssjvB39o3r3+vxDaNx2g7CvO9ItGY3kuis0+psH8vDs2IMvS1bXnbqP7cj2FW8L3DJw7ws1V4c+M2IOXLMdoTlFi8keQOs31XZju4INW1ydaVW0OkULsngxnj6TfEK9pqaOQXY9rvYcPggjhdBTvoN253iPwSfQMu7VPeR8kEJclWY0bmO5n9R/BPwaHTO2uYOzWd8ggoiU24rZwaCNGcsptvtqsHibpJcawuh+ux8g3Reff/VsHiEFBhmi885uGajD9eTyR3DaVpTQUWGM66qkBlt5OsLvcf8A64xs7fesjjnTBK8FlHGIWn7R9nyd31W+9YOeaSd5e9zpJHbXvJcfEoNPpf0jTVl4o7xUv8Np8qTnI7f2bO1VOj2jUlVIGMHk73HINHEngpWEaN3IdKbDhv7h+K3mF1DYmhkYDW8t54k7yg2uh2Dw0MXVxC73W15SLOefkBuC11PWX3rzyixPmtFh9ag2EUqkNKqaOW6soigfQkCVAIQhAIQhAhTUidKbeEFXWjJZjEwVrqmJUdfRXQYLEGlUNSwrdVuF33KlqcI5IMZVUwd6Qv8AJUtZo+Dm3b4Fb2bCDwUR+FHgg82qMIe3d45KLqOYb5tPEXHvC9MfhXJRZcBadrfDJBi6bSWpj9Cd/YTrfFWMXSDWN+0afajYfkriXRVh3H3FR3aHt/Q/NBFPSXW7nsH+m1MTdINc4f5hzfYDGfAKeNDm/oH8U7Hom0bvcEGUqsUmm/eSySe09zvdsXEWHvdsHj+C3Eej7R9XxUqPCrbAgx9No/63h+SuKWgazYFetwvkn2YUeCCpjaVOp2lWMWEHgp9PhHJA1QNOS1OGBQ6PCuS0FDQWQWtCFbxKDSw2VjGEDrUqQJUAhCEAhCEAuSF0hAw9ihzUt1Ylq4LEFFPh6r5sJ5LUuiTTqdBj5cG5KJJgvJbZ1GOCadQoMM/BeSZdgnJbt2Hjgmzho4IMI7BOS5+hOS3RwwcEhwwcEGF+hOSPoTktz9GckfRg4IMQ3BOScbgnJbUYYOC6GGjggxzcE5J+PBOS1ow8cE62gCDLx4NyUyHCOS0LaNOtpkFRBhvJWMNJZTGwpwMQNxxp4BKGpbIFQhCAQhCAQhCAQhCAXKEIEKQpEIEK4KEIOSuShCBCuUIQCEIQKukIQKF0EIQdhdBCEHQSoQgUJUIQCEIQCEIQf//Zبرای دانلود فایل PDF این مطلب ، اینجا کلیک کنید




با ارسال یک ایمیل به آدرس ایمیل وبلاگ ، از به روز شدن وبلاگ آگاه شوید








نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : شله، نذری، محرم، داستان، طنز، گروه، بچه ها، خودمونی، قدیمی،
لینک های مرتبط :

بالاخره به نیمه گمشده اش رسید . کسی که مطمئن بود خداوند برای او آفریده . از دیروز که این ازدواج خجسته سرگرفته احساس دیگری داشت . گویا تمام خوشی ها و شادی های جهان در یک نقطه جمع شده باشند و او در میان آن ها . همیشه آرزوی این روز را در سر می پرورانید... در افکار خود غوطه ور بود که صدای ندا دهنده ی رسول خدا او را به خود آورد . فرمان جهاد در مقابل مشرکین متجاوز ! چه باید می کرد ؟ گذر از خوشبختی جدیدی که به دست آورده بود ؟ لحظه ای درنگ نکرد ، لباس از تن کند و جامه رزم پوشید ، فرمان رسول خدا همچون فرمان خدا بود ... عازم سفر شد و به میدان جنگ رفت ، با تمام قوا و دلاوری و جنگاوری برای خدا شمشیر زد و زخم ها برداشت تا که در حالی که هنوز از عشق زمینی سیراب نشده بود به عشق الهی اش پیوست ....

خداوند همچنان امتحان ابراهیم را از ما نیز می ستاند ...

 

 

شب از نیمه گذشته بود و او خسته در حالی که سر در کت خود فرو برده بود تا از سوز سرمای زمستان در امان باشد به حال خود می اندیشید . هر سال در روز عید قربان ، برای خدا گوسفندی سر می برید و مومنین و فقرا را غذا می داد . اما امسال فقر چنان بر او مستولی شده بود که در تامین غذای خانواده خویش نیز احساس درماندگی می کرد . اما همه این ها و حتی توصیه های امام جماعت محل نیز درد او را آرام نمی کردند ، دوست داشت امسال هم برای خدا کاری کند و اما توانش کمتر از کاری در شان خدا بود ... این افکار چنان او را به خود مشغول کرده بودند که متوجه اطراف نمی شد . با بی توجهی از کنار کودکی دست فروش گذشت و اما به ناگاه گویی برق گرفته باشدش ایستاد و به سمت کودک برگشت . آخرین جعبه آدامس کودک را با اندک پولی که ته جیبش و برای کرایه راهش مانده بود ، خرید ( می دانست که با خرید آخرین جعبه کودک که در این سرما بر خود می لرزید ، رهسپار خانه می شود ) هرچند که سوز سرما به شدت به صورت سیلی می زد ، اما کت اش را درآورده و به کودک داد تا در این سرما راحت تر به خانه برسد و خود پیاده رهسپار خانه شد ....و ندید لحظه ای را که فرشتگان بر دستانش بوسه زدند و پیام تبریک خداوند را بر او قرائت کردند ....

 

 داداش می گم همه گوسفندا باید نزدیک 200 کیلو باشن ، نا سلامتی ما آبرو داریم تو محل ....

( تازه داماد خانواده ای تاجر شده بود . هرچند که از لحاظ سطح درآمدی کمتر و از لحاظ فرهنگی زیر سطح فقر به سر می برد ، اما به دلیل ایمانش و ظاهر مومنش دخترشان را بی چون و چرا به عقدش درآوردند )

* عزیز دل می گم نمی تونم 5 تا گوسفند ، اونجوریکه تو می خوای واست جور کنم ، تو گوسفند نمی خوای که شتر می خوای ... راستی شتر کلاسش بیشتره ها ، می خوای واست شتر بفرستم بزنی زمین ؟ با گوشت 5 تاش می تونی یه محله رو سیر کنی ...

- آقا ولمون کن تو رو به خدا . مگه خدا واسه ابراهیم شتر فرستاد ؟ اگه نمی دونستی بدون که خدا شتر رو واسه حضرت عیسی فرستاد ( با عرض پوزش از خواننده گرامی ، سطح اطلاعاتی دوست عزیزمان به سطح فرهنگی اش دست مریزاد گفته – نویسنده ) می خوای تو عید قربون ، شتر سر ببرم ؟ دینت کجا رفته مسلمون ؟

با یه وانت گوسفند خودشون رو رسوندن به محله پدر زن عزیز . قرار بود غذای نذری درست کنن و توی محله ( که البته از محل های اعیان نشین هم بود ) پخش کنند . گوسفندای طفلک رو یه ضرب فرستادن کنار گوسفند حضرت ابراهیم و غذایی درست شد که عطر خوش اش را هیچ فقیری تا به حال حس نکرده ! ( بی معرفتا حتی نویسنده را هم دعوت نکردن ! آخه این رسمشه ؟ همین شد که نویسنده گرسنه داستان را به ضرر آن ها تمام کرد )

سفره ها پهن شد و غذا میان همسایه ها پخش شد . آقا داماد عزیز هم بلند در میان جمع ، پدر زن عزیزش را دعا می کرد و آرزو می کرد که همیشه سفره ثواب الهی پهن باشد (!!)

هرچند که تاثیر ثواب این سفره مثل گذاشتن دونه(بذر) گندم روی سنگ و دعا کردن برای رشد و تولیده گندمه !!! در حالی که اولین باد همه این دونه ( بذر ) ها رو با خودش می بره و ثمره ای درکار نخواهد بود !!

تقدیم به همه کسانی که امتحان خدا رو پاس کرده اند .(مازیار)

این عید عزیز بر هممون  مبارک باشه و امیدوارم قربونی های خوبی واسه خدا داشته باشیم ( خدایی نکرده منظورم مادر شوهر و مادر زن و ... نیست ، منظور نفس اماره و ازین جور مایه هاست)







نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : عید قربان، داستان کوتاه، آموزنده، ویژه، short story،
لینک های مرتبط :

خاطرات یک دانشجو نخبه

دانشگاه صنعتی ، صنعت دانشگاهی

 

خاطرات یک دانشجو نخبه

دانشگاه صنعتی ، صنعت دانشگاهی

منم مثل همه دانشجو ها سرم تو درس و علم و ازین حرفا بود ! که حرفای استادا ، تلویزیون ، کتابا ، بی بی جون و ... عین خوره افتاد به جونم . از علم و صنعت باید در خدمت هم باشن تا مسئله پر ابهام هاچ زنبور بی عسل و ...

منم که همیشه به فکر مفید بودن بودم ، اصلا دانشجو یعنی مفید بودن ، رگ غیرتم عین نرخ قیمت سکه زد بالا و رفتم تو یه کارخونه. آقای ... ( بوقِ سانسور )  وقتی سوابق تحصیلی من و تخصص هام و خلاصه اسم کارآموزی رو که شنید ، یه هو انگار بهش گفته باشن ورود محصولای چینی ممنوع شده زوق زده شد . البته حق داره ، یه دانشجوی نخبه مقل من خیلی می تونه واسه صنعت مفید باشه . همه اینا رو گفتم که خاطراتم رو با مقدمه شروع کرده باشم ، بالاخره هر کار علمی یک مقدمه ای داره .

امروز ، اولین روز کاریم بود . به خاطر علم و دانش و توانمندی های من ، وظیفه خطیر حفظ و نظارت بر محیط کارخونه رو دادن به من . منم هرچی در توان داشتم روی جارو و خاک انداز پیاده کردم.انصافا با این آب و جارویی که من کردم ، عمرا کسی مریض بشه . موقع دم کردن چایی هم به یه کشف علمی رسیدم : وقتی چایی داغ بریزه رو دست ، جاش تاول نمی زنه ، اما وقتی آب جوش بریزه ... اوخ چی داغه !

روز دوم : امروز کشف کردم که یه پس گردنی ( حالا دلیلش می تونه به خاطر چایی جوشیده دم کردن باشه ، یا آب ریختن رو دستگاه ) خیلی در حفظ شادابی و سلامتی مفیده ، تازه قدرت مغز رو هم زیاد می کنه .

روز سوم : امروز در حین خالی کردن بار کامیون ، داشتم به یک کشف علمی می رسیدم که یک پس گردنی ( ازون مدل تذکریا نه سر حال کننده ها ) مانع رسیدن به این کشف بزرگ شد ...


روز چهارم : کار دیروز حسابی منو از پا انداخته . الان زیر پتو دارم به یک کشف در زمینه استفاده از گاری برای حمل وسایل به جای کارآموز فکر می کنم که ... درینگ ... درینگ ... ببخشید ، الان بر می گردم ...

- الو بفرمایید

....

- سلام آقای ... ( بــــوق) خوبید ؟ اتفاقا میخواستم بهتون زنگ بز...

....

- آخه من که حالم خرا...

...

- آقای ... ( بـــوق ) من کارآموزتونم نه کارگ...

...

- اخراج واسه چـ...

بوق... بوق... بوق

* از اونجا که کارآموز بیچاره الان خشکش زده ، من به عنوان راوی و نویسنده از شما خواننده گرامی خداحافظی می کنم.

نویسنده مازیار شاهسون پور در شهریور ماه 90





نوع مطلب : چاله ، چوله اجتماع، بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : دانشجو، صنعت، علم، کارآموزی،
لینک های مرتبط :
از اونجا که ما فقط به کمیت ماجرا اهمیت نمی دیم و همیشه دنبال کیفیت خوب هستیم ( به خاطر همینم کلا از رده خارج شدیم و به جای ما شایعـــه چینی وارد کردن ) ، برآن شدیم ( یعنی یِیهو به این نتیجه رسیدم ) که یک تکانی به وبلاگ بدهیم و بترکونیم ، البته منظور اغتشاش و ترقه و نارنجک و نیترو گلیسیرین و .... نیست ، بلکه اضافه کردن امکانات و ایضا نوآوری در مسیر طنز نویسی مجازی یا همون اینترنتی است . حالا ما دست گذاشتیم رو زانومون و می خوایم با یه یا علی پاشیم . تا اینجاش که به ما مربوط می شد و این مقدمه رو صرفا برای پر کردن صفحه و آب بندی نوشتم !( ما که پولی از کسی نمی گیریم ، اما حداقل می تونیم تو این آب بندی جدیدا مد شده شرکت کنیم که ! )
اما بخشی که به شما خواننده ، مخاطب ، همراه ، همدل ، هم نشین ، یکدل ، یک کاسه و ...( کلی ازین هندونه های زیر بغلی دیگه ) مربوط می شه رو به اختصار در زیر آوردم :
1 - شرکت در نظر سنجی گوشه وبلاگ ، زیر آرشیو چرندیات ( " نظردونی" )
2 - همکاری در ایده دادن ، فرستادن عکس هایی که خودتون گرفتید و مایل به انتشارشون هستید(به نام خودتون ) ، ساخت کلیپ یا ایده برای کلیپ یا همکاری در کلیپ ( چه به عنوان گوینده ، چه بازیگر - که البته این قسمت به جهت کلاس گذاشتن نوشته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد ) و ...

به هر حال از همه دوستان تقاضا دارم که اینجانب را در انجام این کار فرهنگی یاری کنند .

به امید موفقیت و فراتر از اون
_______________________________________________________________________

این مطلب پست ثابت می باشد ( یعنی اگر مطلب جدیدی به وبلاگ اضافه شود ، زیر این مطلب می رود . این پست همواره بالای صفحه است - البته تا اطلاع ثانوی )





نوع مطلب : چاله ، چوله اجتماع، بساز بفروشیِ فرهنگی، ماشین لباسشویی سیاسی، جِدیات مازیار، قصه های هزار و یک روز شایعه، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها : خدمات، طنز، داستان، کاریکاتور، نظر سنجی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 26 خرداد 1390

http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRVKMWJHU9qzC_LpM888HbD7dun7llSOLdmkSGbO3OUlEg3Zdxn

(( پـدر ))


پرستار دیگه می خواست داد بزنه که مرد متوجه شد منظور پرستار با اونه نه با خربزه ی دستش . : آقا مگه نگفتم خربزه رو واسه زن زائو نمیارن؟ ببر بذارش بیرون " . مرد نگاهی به پرستار کرد و نگاهی هم به خربزه و دوباره تو خیالاتش غوطه ور شد . هنوز پسرش به دنیا نیومده بود ، اما اون تو خیالاتش واسه پسرش عقد کنون گرفته بود . توخیالاتش به پسرش یاد می داد که باجناقش رو وحید کچل صدا کنه یا بچه تخس باجناقش رو حسابی بزنه... صدای خواهرش اونو به خودش آورد که مژده به دنیا اومدن پسرش رو بهش می داد ... خربزه رو ول کرد و دوید و فقط متوجه شد که پرستار پشتش داد و فریاد می کنه و کلماتی درباره خربزه و گند زدن و ... می گه .

ساعت 3 نصف شب بود که فسقلی باز داد و فریاد و مراسم جیغ کشون راه انداخت و مردو بیدار کرد . دوباره باید میبردش بیرون و یه چرخی می زد تا نوزاد خوابش ببریه  . با خودش فکر می کرد که بچش که از الان اینقدر بیرونی شده ، یه وقتی بزرگ که شد نخواد اینجوری باشه وگرنه ... 

البته صبح سرکار بود که رییس ، وقتی داشت چرت می زد ، مچشو گرفت . خب فسقلی دردسری داشت واسه خودش...

کارش بیشتر شده بود ، باید خرج کوچولوش رو در می آورد  " اما همه اینا به جهنم ، فدای یه لبخند فسقلی " هیچی مانع لذت بردن از این لحظات شیرین نمی شد . " خب پسر داشتن دردسر داره دیگه "

" مرد بدو برو مدرسه ببین این پسرت چه دسته گلی به آب داده "

برای مطالعه و دانلود متن داستان اصلی ، اینجا کلیک کنید
حجم فایل : 160 کیلو بایت






نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، چاله ، چوله اجتماع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات