شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر

-          ساعت 11 شب بود . مرد هنوز نیامده بود . دلش به شدت شور می زد . در این 5 سالی که با هم ازدواج کرده بودند ، تا به این حد مردش را خسته و بی حوصله ندیده بود . تازه دیر آمدن ها هم قوز بالای قوز بود . اما همه اینها مانع عشق ورزیدن های زن نمی شد . بالاخره در باز شد و مرد وارد شد ،  خستگی از چهره اش معلوم بود . طبق عادت همیشگی وسایل مرد رو گرفت و سرجاشون قرار داد . اما مرد مثل چند شب گذشته به جای نشستن پای سفره از قبل پهن شده ، روی دشک دراز کشید و سریع به خواب رفت ...

    زن پشت ویترین طلا فروشی ایستاده بود ، به انگشتر گران قیمت پشت شیشه زل  زده و با خود به رویا پردازی درباره آن مشغول بود .اما نه ! همسر او توان خرید چنین انگشتر گرانی را نداشت ، پس خیال بافی رو کنار گذاشت و با این فکر که نباید همسرش را در تنگنا قرار دهد ، به سوی بازار روانه شد ...

-          ساعت 11 شب بود ، زن همچنان در حال تماشای فیلم مورد علاقه اش بود که صدای باز شدن درب خانه را شنید .در حالی که نمی توانست چشم از صفحه نمایش 42 اینچی بردارد ، بدون هیچ مقدمه تقریبا فریاد زد : " اگه گشنته خدمتکار غذا درست کرده و گذاشته تو یخچال ، گرم کن و بخور ، من سالاد خوردم ، آخه رژیم دارم "

مرد در حالی که خسته به سمت اتاق خواب قدم بر می داشت ، زیر لب گفت : " من شام خوردم " سپس پا به تخت گذاشت و در اندک زمانی به خواب رفت .

صبح قبل از رفتن مرد ، در حالی که هنوز میل به خوابیدن داشت ، در حالت خواب و بیداری به همسرش رو کرد و گفت : " امروز می خوام واسه جشن فردا یه سریه طلا بخرم ، پول می خوام "

مرد در حالی که کارت عابر بانکش را روی میز می گذاشت ، از خانه خارج شد .

-          ساعت 11 شب بود ، زن تازه آماده به خوابیدن شده بود . چند شبی بود که مریضی فرزند 2 ساله اش خواب رو از چشمان زن ربوده بود . همسرش در حالی که نیم نگاهی به او می کرد گفت : " خانم بهتره بخوابی وگرنه از خستگی از پا در میای" . زن به امید اینکه نگرانی هاش با خوابیدن برطرف بشه چشمانش را روی هم گذاشت  . همینکه قدری پلک هایش سنگین شده بود ، صدای گریه فرزندش او را از خواب بیدار کرد . به سرعت از جا پرید و بالای سر فرزندش رفت . در حالی که او را نوازش می کرد ، مراحل پاشویه و مراقبت را از سر گرفت ...

ساعت 10 شب بود . زن غرق در افکار خویش راجع به علت رفتار این چند وقت همسرش بود . ناگهان در باز شد .همسرش وارد شد .اما بر خلاف چند شب اخیر ، برق شادی در چشمانش می درخشید . سریع به پیشواز او رفت و مثل هرشب ( البته قبل از این ماه گذشته که اوضاع همسرش به هم ریخته بود ) پای سفره نشستند و در حالی که به حرف های هم گوش می کردند مشغول شام خوردن شدند که...

برای مطالعه متن کامل اینجا کلیک کرده و فایل داستان رو دانلود کنید
( با حجم203 کیلو )


بعد نوشت :


سبک این مطلب با بقیه نوشته هام فرق داره . نمی دونم خوبتر شده یا نه . امیدوارم نظرها کمکم کنه .....( البته اگه نظر بدید )




نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390
روز معلم نزدیک بود و من و بچه ها می خواستیم به تلافی همه شرارت ها و اذیت هایی که به سر معلممون درآورده بودیم ، یه جشن بزرگ واسه آقا معلم بگیریم .آقا معلم خیلی خوب و مهربون و صبوره . وقتی اذیتش می کنیم هیچی بهمون نمی گه . مثلا اون روزایی که زیر صندلیش بمب بودار میذاشتیم، یا به جای برف شادی ، کف میریختیم رو سرش یا صندلیشو شل می کردیم ، فقط نگاهمون می کرد و با یک لبخند جوابمون رو می داد . اما دیگه بسه ! باید یک بار واسه همیشه بهش بفهمونیم که چقدر دوستش داریم و برای همین همه بسیج شدیم و ریاست کارها با من شد .من که شرور ترین دانش آموز کلاسم و اما خیلی آقا معلم رو دوست دارم . آخرای کلاس بود ، بیکار بودیم و داشتیم نقشه می کشیدیم ، همه مراحل باید محرمانه انجام می شد ، آخه من اعتقاد شدیدی به کارهای فوق سری و عملیات های سرعتی دارم . ( این جمله رو دیشب تو فیلمی که بابا از دوستش گرفته بود شنیدم ،  مثلا داشتم درس می خوندم ، اما عجبب فیلم باحالی بود  بعدش کلی بزن بزن راه انداختم با داداش کوچیکه )

تو همین افکار بودم که ناصر خپله ( این اسمیه که من روش گذاشتم ، البته مامان می گه اسم گذاشتن کار خوبی نیست ) بلند از آقا معلم پرسید : " آقا از چه کادوهایی خوشتون میاد ؟ " .. اگه نزدیکم بود چنان می زدم پس گردنش که نفهمه از کجا خورده پسره زبون نفهم . فکر کنم آقا معلم فهمید . خیره بودم به آقا معلم و منتظر عکس العملش . عینکش رو جابه جا کرد و گفت :

" محمدی واسه من بهترین کادو اینه که شما موفق بشید و به آرزوهاتون برسید "

اولش فکر کردم که آقا معلم فهمیده و منظورش این بوده که هرچه سریع تر کادو ها رو آماده کنیم و نقشه رو اجرا کنیم ، اما بعد دیدم که نه حرف آقا معلم درسته ، پس بهترین کادو اینه که ما تو این عملیات موفق بشیم و اونو خوشحال کنیم . چیزی که آرزوی همه ماست .

تو راه برگشت سعید هی بهم می گفت بهتره فلان کار کنیم ، بهتره این کارو بکنیم و همش دستور می داد ، اصلا نمی فهمید که من فرمانده گروهم ، اگه جانشینم نبود ، می زدم پس کلش ، اما بهش گفتم : " نه به نقشه ای که من طراحی کردم عمل می کنیم "

آخه نقشم خیلی حساب شده بود ( اصل نقشه مخلوطی از چندتا فیلم ساخته شده بود که من به صورت ماهرانه ای به هم پیوندشون دادم ).

از امروز حسابی همه با هم مشغول تهیه تدارکات بودیم ، البته پول زیادی نداشتیم و برای این جشن مجبور بودیم از امکانت خودمون استفاده کنیم . پدرام همش می گه من نقش جومونگ رو بازی می کنم ، هرچی بهش می گم که تو نقشه من جومونگ وجود نداره و به جاش آرش کمانگیر داره ، گوش نمی کنه ( آخه جدیدا همه DVD های جومونگ رو دیده و یه تیرکمون تاشو هم خریده ، خیلی جو گرفتتش ) ...

بالاخره روز جشن رسید . همه تجهیزات تو کلاس نصب شدن و بچه ها همه تو آماده باشن ( منم شنل مخصوصم رو که مامان واسم دوخته و منو شبیه یه فرمانده ایرانی قدیمی می کنه پوشیدم و بچه ها رو رهبری می کنم ).

در کلاس باز شد و آقا معلم وارد شد . با فریاد من عملیات آغاز شد که ....

وای خدای من ، بچه ها قاطی کردن و ...( همینکه آقا وارد شد ، محمود که هول شده بود ،  بستنیه آقا معلم رو ریخت جلو پا آقا معلم ، آقا هم که پاش لیز خورده بود در حالی که به زمین می خورد دستشو دراز کرد تا پرده ای که کشیده بودیم رو بگیره که یاعث شد هم پرده – چادر مامان وحید – پاره بشه و هم چوب پرده – چوب جاروی سرایدار – بخوره تو سر آقا معلم ، اما ماجرا به همین ختم نشد و پدرام که تو حال وهوای جومونگ بود تیرشو شلیک کرد ، اما تیری که باید به بادکنک پر از گل می خورد ، مستقیم نشست وسط پیشونی آقا معلم – شانس آوردیم که سر تیر ازین چسبکا داشت – اما همه اینا به کنار حسین کوری – لنز عینکش شبیه ته لیوان چایی خوریه بابامه - هم به کنار که بی توجه به قضایا ، انگار نفهمیده آقا معلمه کف کلاس خوابیده با ظرف پر از بستنی – که بابای ممد بستنی ، آورده بود – روی آقا معلم افتاد و کت و شلواره خوشگل و نویی که معلوم بود تازه خریده رو...

نقشه قشنگم چی شد . برای اولین بار می خواستم اذیت رو کنار بذارم و آقا معلم رو که اینهمه کمکمون می کنه تا موفق بشیم و به آرزوهامون برسیم رو خوشحال کنم . اما ...

آقا معلم بلند شد و کتش رو درآورد و گذاشت رو میز ، کیف و وسایلش رو هم همینطور ، بعد در حالی که با نگاه محبت آمیز همیشگیش به چهره وحشتزده و متعجب ما خیره شده بود گفت : " می دونم که این دفعه دیگه شوخی نکردید و می خواستید من رو خوشحال کنید ، هرچند که معلومه برای اجرای برنامتون تمرین نکرده بودید ، اما واقعا زیباترین لحظه رو به من هدیه کردید ، خاطره ای که این سال آخر تدریس ، هیچ وقت فراموش نمی کنم ، برگذاری یک جشن اشرافی اونم توی یک کلاس مملو از دانش آموزای شیطون که هیچ وقت با هم متفق نبودن . کارتون واقعا عالی بود .هرچند که... راستی مدیریت این کار با کی بود ؟ "

من با قیافه ای شرمنده بلند شدم و گفتم " ما آقا "

آقا معلم با چهره ای که تعجب و تحسین توش جمع شده بود بهم نگاه کرد و من از اینکه اون دفعه که نمره کم گرفته بودم و لاستیک ماشین آقا رو پنچر کرده بودم ، واقعا پشیمون شدم .

تقدیم به همه معلم های ایران ، که با صبری قابل تقدیر در راه تربیت شاگردانی استوار و موفق تلاش می کنند.

مازیار شاهسون پور

بهار 90



http://media.farsnews.com/Media/9002/ImageNews/900212/34_900212_L600.jpg

بعد نوشت :

این نوشته من تا به حال توسط وبلاگ های زیر بدون ذکر منبع کپی برداری شده :




نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

این مطلب بر اساس یك داستان واقعی است!!!!!!!

-  همه می دونیم كه معنی دانشجو در فرهنگ عمومی به معنای حقیر ، ذلیل ، بی عار ، بی  پول ، گرسنه و البته بیكار است. كم نیستند دانشجوهایی كه برای امرار معاش و تامین هزینه ی زندگی و دانشجویی و خرج درس و تحصیل علم مفید و كارآمد!!!!!! مجبور به كار كردن هستند و خوشبختانه تا اراده می كنند ، كار برایشان محیا می شود ، البته این موضوع داستانی دارد كه شما تا به حال نشنیده اید و من اون رو براتون تعریف می كنم.

- سال ها قبل یك دانشجو بود كه توی یك شهر كوچك و زیبا زندگی می كرد ، این دانشجو مثل همه دانشجوها خوشبخت و شاد بود و از این كه معلوماتش در حد تیم ملی اسپانیا بالا بود به خود می بالید.

البته این دانشجو چند تا مشكل كوچولو هم داشت ، مثلا اون پول نداشت كه غذا ، لباس یا  كتاب بخره و یا جزوه پرینت كنه یا تحقیق استاد رو آماده كنه و .... البته مشكلات كوچولو ازین قبیل زیاد داشت ، ولی چون این دانشجوی قصه ما مثل همه دانشجو ها خوشبخت بود ، هیچ وقت این مشكلات رو به حساب نمیاورد تا یك روز كه از خواب بلند شد و دید كه خوشبختیش فرار كرده ، هرجا دنبال این خوشبختی گشت پیداش نكرد ، البته فقط خدا می دونست كه خوشبختی كجا رفته ( ما هم چند وقت پیش فهمیدیم كه خوشبختی با پول دوست شده ) ، دانشجو در به در شد ، از مشكلات كوچولوش به تنگنا رسیده بود تا اینكه یك روز كه توی یك خرابه داشت از روی جزوه همكلاسیش ، روی یك دستمال كاغذی كپی برداری میكرد ، چشمش به یه قوری چای خوری گل من گلی افتاد . به شوق اینكه داخل قوری چایی باشه اونو برداشت و با دستش تمیزش كرد كه یك هو یه غول كوچولو از داخل این قوری به بیرون افتاد . دانشجو ناراحت از این كه چایی گیرش نیومده رفت و سر جاش نشست و به امر مقدس كپی برداری ادامه داد ، اما غول اومد سراغش و بهش گفت كه می تونه یكی از آرزو های دانشجو رو برآورده كنه . دانشجو هم ذوق زده شد و به آقا غوله گفت كه می خواد خوشبختیش برگرده ، ولی غول جواب داد كه زورش به پول نمی رسه ، اما گفت می تونه ریش گرو بذاره تا دانشجو در كنار درسش یه جایی كار كنه و پول در بیاره تا خوشبختی هم برگرده پیشش . دانشجو ذوق زده شد و از جناب غول تشكر كرد ، آقا غوله هم یك كیلو ریش گرو گذاشت ( چون دانشجو قصه ما كلی معلومات داشت تونست همچین كار خوبی گیر بیاره ها !! وگرنه خدا میدونه كه آقا غوله چقدر باید ریش گرومیذاشت ) تا دانشجو به عنوان آبدارچی توی یك شركت كوچولو استخدام بشه ، دانشجوی ما شروع به كار كرد صبح و شب كار می كرد تا آخر ماه دو مثقال پول و یه تیكه نون میذاشتن كف دستش ، همین باعث شد كه دانشجو كوچولوی ما نتونه خوب درس بخونه و فرت و فرت مشروط می شد ( شانس آورد كه اون زمونا قانون اخراجی نبود ) ، ازین طرفم پولاشو كم كم مجبور می شد خرج خرید گوشت و جزوه و تحقیق و تخم مرغ و سوسیس و گوجه كنه ، به خاطر همین همیشه پس اندازش كم بود . این شد كه خوشبختی هنوز كه هنوزه پیش دانشجوی ما برنگشته و اون هنوز داره كار می كنه و درس می خونه و پول پس انداز می كنه !!

http://www2.irib.ir/health/Image/exp.jpg

..............................................





نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
اول مطلب باید از اون دوستانی که وقت گذاشتند و در مسابقه شرکت کردند تشکر کنم. خیلی خوشحال شدم که وبلاگ شایعه چنین دوستان با معرفتی داره.
اما به علت استقبال بی نظیری که شد و میلیون ها نفر تو مسابقه شرکت کردند ، ما به ترتیب زمان شرکت اسم شرکت کنندگان را برای قدر دانی قرار داده و از آن ها بابت زحماتشان تشکر می کنیم.امیدواریم جوایزی که به رسم شوخی و یادبود برایشان ارسال می شود ، باب میلیشان باشد !!!!
نمو 8000 : ( به علت نسبت فامیلی حقشان را بالا کشیده و جایزه شان را خوردیم )
باران : یک عدد بنز پلیس برایشان ارسال شد ( البته چون ماشین مورد نظر نه موتور داره نه چیز دیگه ، چند تن از دوستان رو هم گماشتیم که ماشین را هل بدهند ، البته بوق ماشین کاملا سالمه !!! )
شهداد : به علت اینکه هنوز اعلام نکرده کدام یک از جوایز را می خواهد ، چیزی هنوز برایش ارسال نشده !!!
حامد : سفر ژیگول آباد را تقدیم حامد جان کردیم تا برود و به مردمان آن جا استفاده از وسایل ارتباطی چون داد و فریاد را آموزش دهد .
ندا(nedaiibineda@yahoo.com) : ایشان جایزه شان را به دیگر شرکت کنندگان اهدا کرده اند ، باشد که 1 در  دنیا و 100 در آخرت نصیبشان شود


تا مسابقه های بعد با ما باشید




نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، ماشین لباسشویی سیاسی، قصه های هزار و یک روز شایعه، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شرکت کنندگان عزیز تشریف بیارن و آدرس ایمیلشون رو بدهند ، برای دریافت جوایزشون !!!

خبر : در پی افشای اسرار چند تن از مقامات پایین رتبه كشور مبنی بر بالا كشیدن حق یكی ، دو نفر از مردم ( شایدم 70 میلیون ) ، مقامات عالی رتبه این افراد را به اشد مجازات محكوم و به جزایر قناری یا وزارت خانه ها و مجالس ... دولتی تبعید كردند !!!!!!

شرح : ...... ؟؟؟!!!!

سلام.خبر بالا یكی از مجموعه اخباری است كه صحت آن توسط كارشناسان وبلاگ شایعه تایید شده است!!!!!  

اما ماجرای مسابقه :

در پی بالا رفتن سطح فعالیت جوانان عزیز و ازدیاد ولگردان ( مترادف وبگردان ) و همچنین بالا بودن همیشگی سطح سواد و هوش (IQ ) بر آن شدیم كه چنین مسابقه ای را ترتیب داده تا از استعداد شما عزیزان در راه درست استفاده كرده و سطح هوش ها را اندازه گیری نماییم !!!!

نحوه مسابقه :

1 - شما كافی است شرح خبر بالا را به هر شكلی خودتان می پسندید ، ادامه داده و در قسمت نظرات ، ایمیل ، یاهو  آی دی و یا با كلیك بر
اینجا برای ما ارسال نمایید ، تا پس از قضاوت تیم قاضی های مسابقه ای شایعه ، برنده مشخص شود!! ( برای اطلاع از پست الكترونیك و یاهو آی دی ما اینجا كلیك كنید )

 2 - با معرفی دوستانتون ، امتیازتون رو هم بالا ببرید

جوایز :

 1 - در صورت انتخاب شدن ، متن شما به همراه مشخصاتتان در این وبلاگ و وبلاگ
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد ثبت خواهد شد .
 2 -اهدای  مرسدس بنز پلیس به رسم یاد بود !!!!
 3 -اهدای بلیط سفر به ژیگول آباد
 4 -اشتراك رایگان 1 سال مطالعه وبلاگ شایعه
(در ضمن ما بازنده نداریم ، همه برنده می شید !!! البته به شكلی كاملا متفاوت به سبك شایعـــه )


اسامی شرکت کنندگان مسابقه تا به این لحظه :

1 - نمو8000 ( خطرناک و ستیزه جو )
2- باران ( دراماتیک ، با نگاهی عاشقانه به دزد جماعت )
3 - شهداد ( اندکی سوسول  )
 4 - حامد ( اندر خم تن یا تُن )
 5 - ندا ( از اغتشاش گران متواری که ما جدیدا پیداش کردیم )

برای مطالعه نوشته های دوستانی كه شركت كرده اند ، به ادامه مطلب ( بخش نوشته های دوستان ) مراجعه كنید !!!!!


نوشته های دوستان


نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، ماشین لباسشویی سیاسی، قصه های هزار و یک روز شایعه، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
این داستان برگرفته از اسم وبلاگ یكی از دوستانه ، كه باعث شد من این مطلب رو بنویسم.پس هم از ایشون تشكر می كنم.هم از كارمندان بیكار عزیز ، كه بهانه هایی برای نوشتن به من میدهند !!!!

 - ماجرا از اونجایی شروع شد كه یكی از عوامل پشت صحنه ما در طی یك عملیات فوق سری كه اسناد آن كاملا محرمانه میباشد ( واسناد آن در مركز مدیریت شایعه موجود می باشد ) ، به سر رسید خاطرات یك تن از كارمندان شریف این مرز و بوم دسترسی پیدا كرد و راز و رمز كارمندی بر ما آشكار شده و پرده ها از پس چشممان برداشته شد.ما هم برای اینكه رسم امانت داری و حفظ اسناد رسمی را به جای بیاوریم ، این تكه كاغذ را برایتان بگذاشتیم تا چشم و گوشتان باز شود ( البته نه از لحاظ منفی )........

(دفترچه اصطلاحات : * در شروع سخن ارباب رجوع همچین علامتی میبینید .)

- امروز بازم یكم دیر از خواب پاشدم.سریع صبحونه رو خوردم و از ترس رئیس تاكسی در بست گرفتم و تا خود اداره تو تاكسی چرت زدم.وقتی رسیدم بازم چشم غره های آقای چاق نصیبم شد.نمی دونم چرا من باید هر روز ساعت 7.30 اینجا باشم ، در صورتی كه مردم تا ساعت 9 می تونن منتظر من باشن ، نا سلامتی كارمندی كلاسش به همینه ها!!!
رفتم نشستم پشت میز ، جدول رو گذاشتم جلوم و شروع كردم به حل حل كردن جدول ، كاری كه تو این سال ها توش استاد شدم و كلی افتخار كسب كردم ، همه بچه های اداره به من غبطه می خورن ، هیچ كدومشون به گرد من نمیرسن ..... سوال اول : كتاب بوستان سعدی اثر كیست : ای بابا چه سوالای مزخرفی ، معلومه دیگه حافظ .تازه شعراشو هم حفظم كه می گه : آمدی جانم به قربانت ولی فردا بیا !!!!! فردا كه من رفتم به مرخصی بردار بیا !!
*سلام آقا ، می شه این پروندمو یه نگاهی بندازید ؟  -  نه ! مداركتون ناقصه ، برید كاملش كنید !
* آقا شما كه نگاه نكردید ، از كجا فهمیدید ؟  - مگه شما نمی دونید كه یكی از شرایط استخدامی كارمندان اینه كه علم غیب داشته باشن !!!!!
(چند ساعتی بعد در آبدارخانه اداره  ) : * آقای فلان فلان شده كجایی ؟   - وای بازم این رئیس اومده دنبال گزارش.بابا اگه گذاشت من یكم به حال خودم باشم.یه دقیقه ( قابل توجه دوستان ، هر ساعت ، برای كارمندان یك دقیقه حساب میشود ! - مازیار ) از دست این اربابان مرجوعی ( چون مثل بعضی از اجناس مدام مرجوع میشوند و .... )  به اینجا پناه آوردم ... بله رئیس گلم؟......
( چندی بعد )  - گللللللللللللللللللللللللللللللل عجب گلی زد این بازیكنه ( اگه ضریب هوشیتون یاری نكرد به این علته كه صحنه رو خوب شبیه سازی نكردید . فرض كنید صحنه ای رو كه یك مشت كارمند فعال - كاری و فوق حرفه ای در ساعت كار اداری ، پای تلویزیون ، در حال تماشای فوتبال آرسنال - منچستر هستند و .... - مازیار )
* ببخشید آقا اگه زحمتی نیست بعد از فوتبال یه امضا به من بدید ؟ - بازم این آدمای بیكار كه هی مزاحم كار ما میشن.اینجا بود كه از كوره در رفتم و پرونده بنده خدا رو انداختم بیرون و با كلی فحش و داد و بیراه بهش گفتم یه بار دیگه تو كار ما دخالت كنه ، دیگه امضا بی امضا ........
....... ( این قسمت به علت اینكه شرح حال این بنده خدا در توالت اداره می باشد ، سانسور شد )

راستش اون مامور نفوذی - شایعه ای ما پس از مطالعه این خاطرات ، از شدت عذاب وجدان ( به دلیل سرقت از انسانی بدین حد بشر دوست و موفق ) خود را با نخ جوراب دوزی دار زده و خودكشی كرده است !!!!
http://zangoole.com/images/c2.jpg





نوع مطلب : چاله ، چوله اجتماع، قصه های هزار و یک روز شایعه، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
همه ما می دونیم كه قانون كپی رایت یعنی چی و نیازی به توضیح بیشتر نیست ( چون : نرود میخ آهنین در سنگ ) از این رو به وضعیت این قانون در كشور های جهان چندمی می پردازیم ( البته از آنجایی كه ایران یك كشور جهان كمتر از چندمی است ، مطلب ما را شامل نمی شود ) .
در این كشور ها همه مردم نویسنده یك مطلب هستند ، چرا كه شما یك اثر را در هزاران سایت و وبلاگ و ... مطالعه می فرمایید ، پس احتمالا در آن واحد چندین نفر در یك آن ، چنین چیزی به ذهنشان خطور كرده . و احتمالا اگر نویسنده فلك زده ای زبان اعتراض بگشاید و بگوید كه اثر متعلق به اوست ، یا انسان امل خطاب می شود ، یا خسیس یا بی جنبه و یا خود چكنه پندار ( این تكه آخری رو فقط دوستان اصفهانی متوجه میشن )

cd یا dvd های اوریجینال در این كشور ها معنایی ندارند ، چرا كه به علت فوق مدرن بودن شركت های تولیدی ، كیفیت جنس اصل و بدل با هم برابر است ، البته با كمی تفاضل قیمت ( جنس اصل = جنس كپی *100 ).

همچنین در این كشور های با فرهنگ و اصل و نسب دار ، نویسندگان ، صاحبان اثر ها و ... رذیل ترین موجودات جهان هستند و همچنین منفور ترین آن ها اگر و تنها اگر در كتاب یا مطلبشان این عبارت را ذكر كنند : كلیه حقوق اثر محفوظ می باشد - یا هرگونه كپی برداری بدون ذكر منبع ممنوع !!!!

در این كشور هاعشق!!! نیز اصل و كپی دارد  . و معمولا عشق های كپی برداری شده و بدلی رایج تر و پر طرفدارتر می باشد ( دقیقا مثل اجناس چینی )

در آخر باید ذكر كنیم كه كاش به جای عبارت :copy - right از عبارت :copy - paste استفاده میشد  . تا برخی صاحبان اثر خودشان را گول نزند و فكر نكنند كه بعد از انتشار محصول برای خود آدمی میشوند ، چرا كه به محظ انتشار محصولشان ، محصولی دیگر با همان مشخصات به نام اصغر و تقی و صغری بیرون داده خواهد شد .


http://media.smashingmagazine.com/cdn_smash/images/copyright/copyright-explained.jpg

__________________________________________________________________

پی نوشت :

 1 - از آنجایی كه برخی دوستان ، بی معرفتی كرده و مطالب ما را با سرعتی ما فوق نور به نام خود در وبلاگ هایشان گستانده اند ، ما هم قانون copy - paste را اجرا كرده و حق كپی كردن مطالب را برداشتیم . ازین رو اگر مطالب را خواستید با ذكر وبلاگ و ایمیل ، مطالب برای شما ارسال خواهند شد .

2 - به نظر شما چرا جهان به سمتی پیش می رود كه با پول محبت را می توان خرید ، اما با عشق حتی یك تف هم نثار انسان نمیكنند ؟
3 - نظرتان راجع به جهانی بدون پول چیست ؟





نوع مطلب : چاله ، چوله اجتماع، بساز بفروشیِ فرهنگی، ماشین لباسشویی سیاسی، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
همه وبلاگ ها یا موسسات معتبر مثل روزنامه ها و ... در قسمت هایی از مطالبشون به معرفی عوامل پشت صحنه شان می پردازند . از آنجایی كه ما در بسیاری از پست هایمان اشاره می كنیم به كارشناسان شایعه یا منابع شایعه یا عوامل مختلف ، بر آن شدیم كه پرده از چهره چندی از عوامل پشت پرده مان برداریم و آن ها را به شما معرفی كنیم. البته از آنجایی كه ما راز نگهدار این افراد هستیم ، از شما خواهشمندیم كه مثل ما همیشه همینطور رازدار بمانید .
البته به علت اینكه برخی از این افراد ، بدون اجازه همسرانشان در عكس مذكور ظاهر شده اند ، عكس مزبور را در ادامه مطلب قرار دادیم...

________________________________________________

پی نوشت :

1 - شما به طالع بینی و این كه ماه تولد فرد به روی شخصیتش اثر می ذاره اعتقاد دارید ( تو نظرات جوابم رو بدید )
...



ادامه مطلب


نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، ماشین لباسشویی سیاسی، قصه های هزار و یک روز شایعه، هرز نوشته ها ( بر وزن هجـو )، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic