تبلیغات
شــایعـــــــه - مطالب ابر داستان
 
شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر

کله صبح

 

آقای شنگولیان :

خانوم من دارم می رم سر کار .یادت باشه رفتی خرید واسه زن سرایدار هم خرید کنی ! پا به ماهه ! اوضاع شوهرشم که …

(تق ) صدای بسته شدن در خانه همسایه

آقای شنگولیان : بَه سلام آقای اخمو زاده خان.صبح عالی انگار شده باقالی

آقای اخمو خان زاده : سلام همسایه ! آقا چی میشه فامیل ما رو درست صدا کنید.من اخمو خان زاده هستم

آقای شنگولیان : خب بابا ! جناب خان اخمو زادگان ! چرا سر صبحی اینقدر ناراحتی ؟ نکنه یارانتو زیاد کردن ؟

آقای اخمو خان زاده : نه آقا ! این خانوما فکر می کنن ما اقایون سر گنج نشستیم بس که سفارش و هزینه و فاکتور می ذارن رو دستمون !!

آقای شنگولیان : البته من نمی دونم تو خونه شما چی شده . ولی بعضی خانوما فکر می کنن با علی بابا ازدواج کردن و منتظر صندوقای طلا و قالیچه پرنده هستن ! اما غافل از اینکه شوهر بدبختشون اینجوری آخرش می شه یکی از چهل دزد بغداد ! خدارو شکر خانوم ماکه خیلی دمش گرمه واقع گراست و به آسمون جل بودن من کاملا واقفه  

در همین لحظه دو همسایه به دم در رسیدند …

آقای اخو خان زاده:آقا اون طرف خیابونو نگاه کن ! بازم این پسره فال فروش گدا داره میاد سمتمون ! من سریع برم.خدانگهدارتون همسایه

آقای شنگولیان : این پسر گدا نیست آقا ! داره کار می کنه و پول در میاره ! مثل من و شما!به سلامت.

 بیا اینجا آقا پسر دسته گل! یه فال بده ببینم!به به ببین حافظ خان چه وصف حالی می کنه از این ملت :

بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ....پیاله گیر و کرم ورز والضمان علی

دم ظهر

آقای شنگولیان :سلام خانی جون ...درو نبند منم بیام تو...بابا بازم که دمغی! چت شده اینبار؟کشتی باقالیات تو گمرک گیر کرده ؟

آقای اخمو...:آقا چقدر از دست این مردم بکشم؟از دست این شهرداری و عوارضیاش باید بکشم.از دست همسرم باید بکشم.از دست خانواده همسرم هم که همیشه می کشم.ای بابا چی بگم همسایه

آقای شنگولیان : اوه اوه ! آقا شما مصرفت خیلی بالاست.اینجور که شما می کشی کم کم باید جوب دم در خونه رو واست آماده کنیم.حالا تو که میکشی  لااقل جنس بنجل نکش ! جنس خوب بکش

آقای اخمو...:شما همکه دلتون خوشه اصلا واسه چی شما همیشه خوشید ؟ این عوارضا!مشکلای کار! هیچی ناراحتتون نمی کنه؟

آقای شنگولیان : اولا درسته واسم عین پول زور دادن می مونه ! ولی خب به هر حال شهرداری بنده خدا هم داره زحمت می کشه دیگه ! مشکلای دیگه هم واسه منم هست ! اما من به اونا به شکل مسأله نگاه می کنم که بتونم حلشون کنم

تازه تنها هم نیستم ! اینهمه رفیق ! تازه خدا هم خیلی اوقات یه تقلبی بهمون می رسونه

عزت زیاد

آقای شنگولیان وارد خانه شد و در رو بست : سلام اهل خونه … به به چه بوی خوبی از آشپزخونه میاد

( تق) صدای بسته شدن در خونه آقای اخمو خان زاده


نویسنده مازیار شاهسون پور





نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : داستان، کوتاه، اجتماعی، طنز، نقد،
لینک های مرتبط :

دیگر طاقت اشک های مادر را نداشت . چند وقتی می شد که غذایشان تمام شده بود . مادرش به هر دری زده بود نتوانسته بود غذایی برای او و برادر کوچکترش پیدا کند . دلش می خواست از شدت گرسنگی گریه کند ، مثل برادر کوچکش ! اما او دیگر مرد خانواده بود ، بعد از شهادت پدرش او باید از مادر و برادر کوچکش حمایت می کرد . تازه 7 سالش تمام شده بود ولی حس می کرد سال ها مشکلات را به دوش می کشد . هیچ کجا به او کار نمی دادند.به آسمان نگاه کرد ، تنها چیزی که بی منت به او عرضه می شد همین آسمان بود .در دلش از خدا خواست که دست های پر مهرش را بر سر او و خانوده اش بکشد : " خدایا تو که از همه بزرگتر و مهربون تری . دعا می کنم مامانم دیگه گریه نکنه و برادرم سیر باشه . خدایا می گن تو دعای بچه ها رو مستجاب می کنی ، خب منم کوچیکم ..."

در های خانه زده شد . یعنی این وقت شب چه کسی می توانست باشد . در را باز کرد . مردی با لبخند به او سلام کرد و سبد غذایی را به او نشان داد . مرد وارد خانه شد و غذا را به پسر داد... از آن پس مرد تقریبا هر شب به آنان سر می زد و برای او داستان ها از شجاعت ، مهربانی و فداکاری پیامبر تعریف می کرد . برای او از خدا و بندگی صحبت می کرد ... دیگر گرسنه نخوابیدند ... تا روزی که ...

فزت به رب الکعبه ( به خدای کعبه که رستگار شدم )

و از آن پس مرد نیز به همان آسمانی که هرشب نگاهش می کردند پیوست ...

شهادت نشانه ای از نشانه های خدا ، مرد مهربانی و اقتدار بر همگان تسلیت باد.

نویسنده : مازیار شاهسون پور





                                                     شهادت بر همگان تسلیت...التماس دعا                               




نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : امام علی، عکس، شهادت، یتیم، کمک، داستان،
لینک های مرتبط :
 * سلام مامان جون من اومدم

- سلام پسرم . خوبی ؟ خوش گذشت خونه خاله اینا ؟ همه خوب بودن ؟ داشتی میومدی خاله پیغامی نداد ؟

*آره خوب بودن ، نه پیغامی نداد ، داشت تلفنی با مریم خانم اینا راجع به همسایشون حرف می زد .

- اِاِ ! چی می گفت ؟

*من که گوش ندادم داشتم با جواد دزد و پلیس بازی می کردم ، فکر کنم داشت می گفت که همسایشون خانم بدیه که تو روضه های خاله اینا شرکت نمی کنه ! می گفت این خانمه باید از کارش مرخصی بگیره بیاد روضه دست بوسی خاله اینا، بعدشم در باره تیپ شوهر خانومه گفت که چقدر الکی به خودش می رسه و شاید زن دوم داشته باشه !!

-  ای پسر شیطون تو بازی میکردی یا حرفای خالتو گوش می کردی !! می بینی شانس آوردیم ازین همسایه ها نداریم !!

*راستی مامان تو راه که میومدم یه پسره فال فروش کنار خیابون افتاده بود ، یه آقاهه بهش خوردنی داد حالش خوب شد.

- وایی خدا مرگم بده بچه بیچاره ، چه آقای خوبی بوده ...

* اما آقاهه روزه نبود ، آخه خودشم ازون خوراکیا می خورد ...

- وایییی روم سیاه . نگو پسر ، اون شیطون بوده ، کسی که روزه نگیره آدم نیست که ... وای وای وای...

قوقولییی قوقو ( صدای زنگ خانه )...

*سلام بابا جون خسته نباشید . بابا امروز یه پسره فال فروشه تو کوچه از حال رفته بود ، یه آقاهه که روزه نبود بهش خوراکی داد ... مامان می گه آقاهه می ره جهنم .

- سلام پسر شیطون خودم بزار نفست بالا بیاد بعد . آخ آخ بیچاره پسره . خب مامانت نباید اینقدر زود راجع به آقاهه قضاوت کنه . شاید خدا دوستش داشته باشه . بعدشم کار اون آقاهه خیلی خوب بوده ، حتما خدا ثواب این کارشو بهش می ده ...تازه اگه عمدا روزه نگرفته باشه ، کار بدی کرده ، ولی دلیل نمی شه که ما فکر کنیم ثواب این کارش از بین می ره ...

* بابا مامان می گه ما کلی ثواب کردیم که خدا همسایه بد بهمون نداده . آخه امروز خاله پای تلفن به مریم خانم اینا می گفت همسایشون زن بدیه ، شوهرشم حتما یه زن دیگه داره ...

- خیلی کار زشتی کردی که به حرف خالت اینا گوش دادی ، کار اونا هم خیلی زشته که پشت سر مردم حرف می زدن ! اونا گناه خیلی بزرگتری کردن پسرم !! چطور روزه گرفتن و این گناهو انجام دادن !! بدو بدو برو وضو بگیر و یه سوره قرآن بخون که اثر گناه اونا از روی تو که شنیدی پاک بشه پسرم ...

پایان


چه بسا  گناهانی برای ما زیبا شده اند که در نزد خداوند از هر ترک واجبی زشت تر و پلید تر باشند ! انسانیت را شعور و تفکر واجب است !

نویسنده : مخلص همتون مازیار شاهسون پور


http://noshkhar.ir/wp-content/uploads/0511-0906-2212-2319_Black_and_White_Cartoon_of_Two_Girls_Gossiping_About_Another_Girl_clipart_image11.jpg




نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : داستان، کوتاه، غیبت، روزه، رمضان، گناه، ثواب،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 بهمن 1391

اینکه دست خدا تو همه قضایا دیده میشه ، معنیش شاید این نباشه که خدا شخصا تو همه قضایا دخالت می کنه ، بلکه خدا جهان رو جوری آفریده که رفتار ما آدما مستقیم بر زندگیمون تاثیر می ذاره ! فقط کافیه به راهنمایی های خدا عمل کنیم ... دست خدا یعنی احاطه خدا .... دست خدا یعنی ........ یعنی زندگی !

مازیار شاهسون پور

******

شب از نیمه گذشته بود . مرد خسته ، گرسنه و ناراحت از دعوایی که با کارفرمای خود کرده بود ، در خیابان قدم می زد .

هوا سرد بود و ماشینی در خیابان دیده نمی شد ، نا امیدی جای هر چیزی را در قلبش گرفته بود . بعد از دعوایی که با رییس اش کرده بود ، امکان نداشت دوباره اجازه کار در شرکت را به او بدهند ، کاری که به شدت به آن نیاز داشت...

خیابان ساکت و خالی بود ، به جز مرد ، فقط پیرزنی دیده می شد که  به سختی در حال کشیدن ساک بزرگ و سنگینی بود . بیچاره پیرزن ، تو این هوای سرد ، این ساک سنگین رو چطور می تونه با خودش ببره ؟ کاش کسی رو داشت که بهش کمک کنه ... مرد کمی جلوتر رفت و با خود فکر کرد مگر جز او شخص دیگری هم در بیابان هست که به پیرزن کمک کند ؟ به کنار پیرزن رفت و ساک را گرفته و به خانه پیرزن که دو کوچه آنطرفتر بود ، برد .

خسته شده بود و پیرزن که دهانش از سرما باز نمی شد ، تنها با نگاهی حاکی از مهربانی و خیرخواهی مرد را تا سرکوچه بدرقه کرد .

* آقا جایی میرید ؟

مرد به راننده ماشین مدل بالا نگاهی انداخت ، این موقع شب این راننده می خواست او را برساند . چه جالب ! راننده مرد خیرخواهی بود ، او را تا خانه اش رساند و از مرد خواست برای فرزند مریض اش دعا کند ...

مرد کلید را در قفل خانه چرخاند ، همسر اش نگران به استقبال اش آمد .

* چرا اینقدر دیر کردی ؟ حسابی نگرانت شدم ...

مرد در حالی که ماجرای دعوایش با رییس را توضیح می داد بر سر سفره شام گرمی که همسرش برایش آماده کرده بود نشست  ...

*******

زنگ تلفن خانه ، مرد را بیدار کرد .

* آقا صبح شده ، نمی خوای بیای شرکت ؟ قبلا سحرخیز تر بودی !

- آخه فکر کردم بعد از دعوای دیشب ...

* دعوای دیشب رو ول کن ! شرمنده منم زیاده روی کردم . حالا پاشو بیا که کلی کار واست دارم .

مرد خوشحال لباس پوشید و به سرکار رفت ...

*******

پیرزن با کمک راننده ساک سنگین و بزرگی که مملو از خوراکی و لباس و وسایل تحریر بود را در صندوق عقب تاکسی گذاشت و گفت :

- آقا بی زحمت ببریدش به محل نگهداری از کودکان بی سرپرست ....

http://www.isrhngo.org/images/b14.jpg

نویسنده : مازیار شاهسون پور

پنج شنبه 22/10/91 ساعت 6:40 صبح ، پس از اتمام نگهبانی

http://freemobile.rozup.ir/Pictures/g10.jpg





نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : اخلاقی، داستان، کوتاه، کمک، سازنده، روانشناسی،
لینک های مرتبط :
ولوله ای برپا شده بود . جلسه پشت جلسه . سایه ها دیده میشد و اما انسان ها ، نه !! صدای پچ پچ و شمشیرهای در حال تیز شدن فضا را غبارآلود کرده بود ... نیاز نبود که مشام خیلی تیزی داشته باشی که حس کنی این بو را !! " بوی توطئه " !!!
جانشین محمد (ص) مشحص نبود و هر کس که قدرتی داشت برای رسیدن به این سمت تلاش می کرد .... گو اینکه شیطان هم اضافه کاری برداشته بود...
تمام چشم ها به دنبال میراث محمد که چه عرض کنم ، به دنبال میراث اسلام دوخته شده بود که با صبر ، استقامت و خون دل محمد و یاری خداوند عزوجل به دست آمده بود و حال که جهان به برکت اسلام در آرامش فرو می رفت ، باردیگر صدای ناقوس شیاطین به گوش می رسید !!! ابرها برای مخفی کردن آفتاب به راه افتاده بودند که .... خداوند با دیگر پیغمبرش را آگاه کرد : " اگر برای خود جانشینی انتخاب نکنی ، رسالت ات را ناتمام گذاشته ای " اینبار پیام خدا بسیار محکم و قاطع و نشان دهنده این بود که باید هرچه سریع تر اجرا شود . به اطرافش نگاه کرد .کدام یک ؟
کدام یک می توانست آنقدر  در محبت خداوند غرق شده باشد که  دنیا در چشمانش حقیر و عشوه های آن برایش بی معنا باشد ؟
کدامیک آنقدر از حکمت ها آگاه بود که بتواند مشکلات رو در روی انسان ها را حل کند ؟
و کدامیک بود که قدرت ایستادگی در برابر طغیان های  شیطان های انسان نما را داشت ؟
انتخابش را کرد ... همگان را در آخرین سفر حج جمع کرد ، بر بالای منبر دست ساز رفت و شروع کرد : " ... من کنت مولاه فهذا علی مولاه.... "
از این انتخاب عرش و تن دشمنان با هم لرزیدند . اما عرش نه به علت ترس و خشم ، بلکه به علت پایکوبی ملائک از این انتخاب شور برپا نمودند "....
و اینک ما هم به خود میلرزیم ، نه از شادی و نه ازترس ، از غصه ! غصه غباری که بر دلمان نشسته و نمی شنویم طنین الهی پیامبر را که هنوز ما را به بیعت فرا می خواند ....

عید غدیر بر همگان مبارک


13/8/91

 نویسنده : مازیار شاهسون پور







نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، جِدیات مازیار، 
برچسب ها : غدیر، عید، خم، داستان، کوتاه، امام علی، بیعت،
لینک های مرتبط :
شنبه 23 اردیبهشت 1391

-          خانم جون من می خوام برم خرید . چیزی نمی خوای ؟ ... ای بابا ، باز که آلبوم قدیمی رو گرفتی دستت ! خسته نمی شی اینقدر عکسای قدیمی رو نگاه می کنی ؟

-          دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده ، خیلی وقته دور هم جمع نشدیم ،از وقتی هم که رضا واسه ادامه تحصیلش از ایران رفته ، خیلی تنها شدیم ... راستی می خواستی بری خرید. چی می خوای بخری ؟

-          برم یکم سبزی بخرم تا شما یه قرمه سبزی خوشمزه واسمون درست کنی.

-          نه نمی خواد شما بری خرید ، همون دفعه قبل که به جای سبزی خورش ، سبزی خوردن گرفتی بس بود . خودم می رم ، شما هم پاشو به این گلای بیچاره آب بده .

-          پس بی زحمت کم نگیر ، آخه انگار برای این 2 تا جوون کناریمون مهمون می خواد بیاد.

 از وقتی یه زوج جوون همسایشون شده بودن ، خانم جون شده بود عین  مادرِ تازه عروس همسایه ... هم محرم رازش بود ، هم راهنما و هم .... آشپز !!

-          سلام خانم جون ، خوش اومدید ، چی شده حاج آقا نیومدن خرید ؟ سرافرازمون کردید.

-          سلام احمد آقا ، ممنون پسرم ، گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم ببینم در چه حالی ... راستی خانومت چطوره؟ خوراکی که گفتم رو دادی بهش بخوره ؟ برای تو راهیتون خوبه !!.... بی زحمت همین سبزیای منو هم حساب کن ...

 

-          جون خودم اول مسعود شروع کرد ، من که نمی خواستم بزنمش ...

 

زن گوش پسرشو پیچوند و گفت : مگه هزار بار بهت نگفتم با این پسره نگرد؟دیدی آخرشم مثل خودش شدی؟هی می گم .... اِ   سلام خانم جون . خوبید ؟ می بینید اوضاع منو؟کلافم کرده این پسر ....

-          ناراحت نباش دخترم ، شیرینی پسر داشتن به همین شیطنتاشه دیگه ...علی جون اون سوره ای که گفته بودم رو حفظ کردی ؟

-          آره خانم جون. می خواین بخونم؟

قبل از اینکه خانم جون حرفی بزنه ، علی شروع کرد به خوندن سوره کوثر ... البته اگه از تلفظ اشتباهش بگذریم ! سوره رو درست خوند .

-          باریکلا علی آقای گل خودم . عصری که اومدی خونمون جایزتو می دم ...

همین که خانم جون کلید خونه رو چرخوند و وارد شد ، حاج آقا که انگار جا خورده بود ، تلفن رو سریع قطع کرد . چند روزی بود که رفتارای حاجی مشکوک شده بود .اگه بعد از این همه سال زندگی ، شوهرشو نمی شناخت و البته بکم جوونتر بودن ، به حاج آقا شک می کرد . هرچند که همین الانم بدش نمیومد یکم حاجی رو سین جیم کنه ، بلکه یکم از یکنواختی در بیان ...

-          عجب بویی میاد از آشپزخونه خانم . نکنه غذا داره می سوزه ؟

خانم جون سریع رفت تو آشپزخونه که خدایی نکرده غذاش نسوخته باشه . همین طور که مشغول هم زدن خورش بود ، احساس کرد چیزی به پاش چسبیده ، تا برگشت ، قبل از اینکه بتونه نسبت به نوه کوچولوش که پای مادر بزرگشو بغل کرده بود ، واکنشی نشون بده ، دختر بزرگش پرید تو بغلش ...

حسابی شوکه و زوق زده شده بود ، همون حسی رو داشت که 35 سال پیش ، بعد از  اینکه نوزاد کوچولوش رو دادن بغلش پیدا کرده بود ... تو همین فکر بود که دستی مردونه شونه هاشو گرفت . تا برگشت اشک از چشماش جاری شد ...

رضا همونطور که مادرشو بغل می کرد گفت :

*** روزت مبارک مامان جونم ***



تقدیم به مادر عزیزم و همه مادرانی که بی وجودشان وجودمان بی معنا می شود

نویسنده : مازیار شاهسون پور






نوع مطلب : قصه های هزار و یک روز شایعه، 
برچسب ها : روز مادر، روز زن، داستان، کوتاه، مادربزرگ، مادر، ولادت حضرت زهرا، حضرت فاطمه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
این مطلب قبل تر به مناسبت روز معلم نوشته شده ، از اونجا که متنی لایق تر برای این روز زیبا نداشتم ، دوباره به مناسبت این روز گرامی این  متن رو به همه معلمای عزیز تقدیم می کنم

روز معلم نزدیک بود و من و بچه ها می خواستیم به تلافی همه شرارت ها و اذیت هایی که به سر معلممون درآورده بودیم ، یه جشن بزرگ واسه آقا معلم بگیریم
.آقا معلم خیلی خوب و مهربون و صبوره . وقتی اذیتش می کنیم هیچی بهمون نمی گه . مثلا اون روزایی که زیر صندلیش بمب بودار میذاشتیم، یا به جای برف شادی ، کف میریختیم رو سرش یا صندلیشو شل می کردیم ، فقط نگاهمون می کرد و با یک لبخند جوابمون رو می داد . اما دیگه بسه ! باید یک بار واسه همیشه بهش بفهمونیم که چقدر دوستش داریم و برای همین همه بسیج شدیم و ریاست کارها با من شد .من که شرور ترین دانش آموز کلاسم و اما خیلی آقا معلم رو دوست دارم . آخرای کلاس بود ، بیکار بودیم و داشتیم نقشه می کشیدیم ، همه مراحل باید محرمانه انجام می شد ، آخه من اعتقاد شدیدی به کارهای فوق سری و عملیات های سرعتی دارم . ( این جمله رو دیشب تو فیلمی که بابا از دوستش گرفته بود شنیدم ،  مثلا داشتم درس می خوندم ، اما عجبب فیلم باحالی بود  بعدش کلی بزن بزن راه انداختم با داداش کوچیکه )

تو همین افکار بودم که ناصر خپله ( این اسمیه که من روش گذاشتم ، البته مامان می گه اسم گذاشتن کار خوبی نیست ) بلند از آقا معلم پرسید : " آقا از چه کادوهایی خوشتون میاد ؟ " .. اگه نزدیکم بود چنان می زدم پس گردنش که نفهمه از کجا خورده پسره زبون نفهم . فکر کنم آقا معلم فهمید . خیره بودم به آقا معلم و منتظر عکس العملش . عینکش رو جابه جا کرد و گفت :

" محمدی واسه من بهترین کادو اینه که شما موفق بشید و به آرزوهاتون برسید "

اولش فکر کردم که آقا معلم فهمیده و منظورش این بوده که هرچه سریع تر کادو ها رو آماده کنیم و نقشه رو اجرا کنیم ، اما بعد دیدم که نه حرف آقا معلم درسته ، پس بهترین کادو اینه که ما تو این عملیات موفق بشیم و اونو خوشحال کنیم . چیزی که آرزوی همه ماست .

تو راه برگشت سعید هی بهم می گفت بهتره فلان کار کنیم ، بهتره این کارو بکنیم و همش دستور می داد ، اصلا نمی فهمید که من فرمانده گروهم ، اگه جانشینم نبود ، می زدم پس کلش ، اما بهش گفتم : " نه به نقشه ای که من طراحی کردم عمل می کنیم "

آخه نقشم خیلی حساب شده بود ( اصل نقشه مخلوطی از چندتا فیلم ساخته شده بود که من به صورت ماهرانه ای به هم پیوندشون دادم ).

از امروز حسابی همه با هم مشغول تهیه تدارکات بودیم ، البته پول زیادی نداشتیم و برای این جشن مجبور بودیم از امکانت خودمون استفاده کنیم . پدرام همش می گه من نقش جومونگ رو بازی می کنم ، هرچی بهش می گم که تو نقشه من جومونگ وجود نداره و به جاش آرش کمانگیر داره ، گوش نمی کنه ( آخه جدیدا همه DVD های جومونگ رو دیده و یه تیرکمون تاشو هم خریده ، خیلی جو گرفتتش ) ...

بالاخره روز جشن رسید . همه تجهیزات تو کلاس نصب شدن و بچه ها همه تو آماده باشن ( منم شنل مخصوصم رو که مامان واسم دوخته و منو شبیه یه فرمانده ایرانی قدیمی می کنه پوشیدم و بچه ها رو رهبری می کنم ).

در کلاس باز شد و آقا معلم وارد شد . با فریاد من عملیات آغاز شد که ....

وای خدای من ، بچه ها قاطی کردن و ...( همینکه آقا وارد شد ، محمود که هول شده بود ،  بستنیه آقا معلم رو ریخت جلو پا آقا معلم ، آقا هم که پاش لیز خورده بود در حالی که به زمین می خورد دستشو دراز کرد تا پرده ای که کشیده بودیم رو بگیره که یاعث شد هم پرده – چادر مامان وحید – پاره بشه و هم چوب پرده – چوب جاروی سرایدار – بخوره تو سر آقا معلم ، اما ماجرا به همین ختم نشد و پدرام که تو حال وهوای جومونگ بود تیرشو شلیک کرد ، اما تیری که باید به بادکنک پر از گل می خورد ، مستقیم نشست وسط پیشونی آقا معلم – شانس آوردیم که سر تیر ازین چسبکا داشت – اما همه اینا به کنار حسین کوری – لنز عینکش شبیه ته لیوان چایی خوریه بابامه - هم به کنار که بی توجه به قضایا ، انگار نفهمیده آقا معلمه کف کلاس خوابیده با ظرف پر از بستنی – که بابای ممد بستنی ، آورده بود – روی آقا معلم افتاد و کت و شلواره خوشگل و نویی که معلوم بود تازه خریده رو...

نقشه قشنگم چی شد . برای اولین بار می خواستم اذیت رو کنار بذارم و آقا معلم رو که اینهمه کمکمون می کنه تا موفق بشیم و به آرزوهامون برسیم رو خوشحال کنم . اما ...

آقا معلم بلند شد و کتش رو درآورد و گذاشت رو میز ، کیف و وسایلش رو هم همینطور ، بعد در حالی که با نگاه محبت آمیز همیشگیش به چهره وحشتزده و متعجب ما خیره شده بود گفت : " می دونم که این دفعه دیگه شوخی نکردید و می خواستید من رو خوشحال کنید ، هرچند که معلومه برای اجرای برنامتون تمرین نکرده بودید ، اما واقعا زیباترین لحظه رو به من هدیه کردید ، خاطره ای که این سال آخر تدریس ، هیچ وقت فراموش نمی کنم ، برگذاری یک جشن اشرافی اونم توی یک کلاس مملو از دانش آموزای شیطون که هیچ وقت با هم متفق نبودن . کارتون واقعا عالی بود .هرچند که... راستی مدیریت این کار با کی بود ؟ "

من با قیافه ای شرمنده بلند شدم و گفتم " ما آقا "

آقا معلم با چهره ای که تعجب و تحسین توش جمع شده بود بهم نگاه کرد و من از اینکه اون دفعه که نمره کم گرفته بودم و لاستیک ماشین آقا رو پنچر کرده بودم ، واقعا پشیمون شدم .

تقدیم به همه معلم های ایران ، که با صبری قابل تقدیر در راه تربیت شاگردانی استوار و موفق تلاش می کنند.

مازیار شاهسون پور

بهار 90



http://media.farsnews.com/Media/9002/ImageNews/900212/34_900212_L600.jpg

منتشر شده در سایت ایران جوک

نویسنده : مازیار شاهسون پور




نوع مطلب :
برچسب ها : روز معلم، داستان، طنز، هدیه، نقشه، شیطون، معلم، خنده دار،
لینک های مرتبط :
این کتاب که مجموعه ای از مطالب قدیمی وبلاگ طنزکده شایعه می باشد ، با فرمت مخصوص موبایل آماده دانلود است . با کلیک بر روی متن زیر به صفحه ای منتقل می شوید که در آنجا باید رو گزینه دریافت کلیک کنید ... به همین سادگی... حجم فایل بسیار کم می باشد.


دانلود فایل

نوع فایل : jar
نرم افزار های مورد نیاز : winrar
حجم :
103 کیلو بایت






این کتاب در سایت معتبر " هستی دانلود " منتشر شده است . برای مشاهده سایت مذکور و احتمالا دانلود چند تا برنامه دیگه در کنار این کتاب الکترونیکی ، اینجا کلیک کنید






نوع مطلب : رسانه جادویی ( کلیپ و ... )، 
برچسب ها : موبایل، کتاب، ebook، for mob، طنز، داستان، طنزیجات، خنده دار، الکترونیکی، دانلود،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   


پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه