شــایعـــــــه
خشت زنی های مازیار شاهسون پور
درباره وبلاگ


maziar.sh110@gmail.com
salam@khunamun.ir
****
قوانین :
1 - اگر مسواک نزده اید ، دندان ها را مسواک کرده تا در حین خندیدن ، باعث وحشت اطرافیان نشوید.
2 - اگر از نوشته ها خوشتان نیامد ، فحش و نفرینش را نثار گرانی قیمت کرایه ، ماست ، آب ، دوغ ، گوجه ، شیر و ... کرده و اگر حوصله تان شد ، انتقادتان را در نظرات به اینجانب بگویید و یا با کفتر ( کبوتر ) نامه بر به ایمیل های ذکر شده بفرستید .
*** نفرین نویسنده پشت سر افراد زیر است :
بدون نظر از وبلاگ خارج شوند ، مطالب این وبلاگ را روی دیوار مردم بنویسند ، مطالب این وبلاگ را در دستشویی ها با صدای بلند مرور کنند ، مفسدین اقتصادی و ...

************************
هرکس مطالب این وبلاگ را به نام خودش و یا بدون ذکر منبع کپی کند ، در آن دنیا سوسک محشور خواهد شد .

***********************
به همه نظرات تو این وبلاگ جواب می دیم ، اگه دیر شد ، لطفا فحش و نفرین نثار نکنید ، شاید نویسنده دار فانی وداع گفته باشد .

مدیر وبلاگ : مازیار شاهسون پور
مطالب اخیر

اخبار شایعه ای :

یک نشریه خارجی منتشر کرد : " بر طبق اخبار خیلی خیلی موثقی که به دست ما رسیده الان ایران به تصرف آمریکا و اسرائیل درآمده و البته بین آمریکائییان و اسرائیلیان بر سر نام گذاری این کشور اختلاف نظر است ... هم چنین در ادامه خبری که به دستمان رسیده گفته شده است که موقع تقسیم کردن سهم نیز این دو کشور با اختلاف مواجه شده اند و نمی دانند که نصفه بزرگ ایران را کدام یک بردارند . در ادامه این خبر آمده علی بابا بعد از دیدن اختلاف نظر دزدان بغداد .... ببخشید انگار ادامه اخبار موثقمان هنوز آماده بیان نشده ، پس با ما باشید در برنامه ها و اخبار موثق دیگرمان ...

 

*********

 یک مسئول در مصاحبه ای با خبرنگار بی بی سی کلاغ بیان کرد : " آقا یعنی چی که به بیکار جماعت پول مفت و بیمه بیکاری بدیم ؟ اصلا کسی که بیکار شد دیگه جزو افراد جامعه نیست ، ما خودمون هزار تا مشکل داریم که نمی دونیم به کدومش برسیم . خود من به شخصه هنوز پاداشمو نگرفتم ، منی که این همه آشنا دارم باید دیرتر از رییس اون اداره که جدیدا بهش گیر داده بودید چرا این همه پاداش گرفته ، باید پاداش بگیرم ، بعد شما می گی بریم به هر بیکار نفری دویست هزار تومن بدیم ؟!!!!!!!!!! وای که چقدر شما بی مروت و نامردید !!!تازه اگه الان بخوایم به همه ازین بیمه ها بدیم ، واسه انتخابات بعدی شعاری نمی مونه بدیم که ....ای بابا نمی شه که همه طرح ها رو یه دفعه اجرا کرد !!! "

نویسنده : مازیار شاهسون پور

به چاپ رسیده در روزنامه قدس (هفته نامه سوسه )






نوع مطلب : چاله ، چوله اجتماع، ماشین لباسشویی سیاسی، خبرگذاری بی بی سی کلاغ ، 
برچسب ها : بیمه بیکاری، بیکاری، مسئولین، هدیه، نشریه خارجی، حمله به ایران، آمریکا، اسرائیل، شایعه،
لینک های مرتبط : توقف طرح بیمه بیکاری، یک نشریه :آمریکا و اسرائیل 4شنبه به ایران حمله می کنن !،

همراه با کارشناس همه چیز دان :

به بهانه پاداش های صد میلیونی جناب آقای مدیر عامل شرکت " یه جایی " مزاحم این آقای همه چیزدان شدیم ، بلکه مخ خاموش و از کار افتاده ما رو که قدرت درک و حساب این پولا رو نداره روشن کرده و مارو از فیض معلوماتشون بهره مند کنند .

جناب همه چیز دان : دِ آخه اینم شد سوال ؟ الان دیگه هر بچه دبستانی و حتی پیش دبستانی هم می دونه کسی که مدیر می شه جزو شما عوام الناس ها نیست !!! یعنی واقعا فکر می کنی اینجور پاداشا رو باید بیان بدن به امثال تو که فرتی بری یه روزنامه باز کنی و انتشارات بزنی و هی تند و تند مطلب و کتاب و اعلامیه بدی بیرون و ادعای روشن فکریت اونجای استکبار جهانی رو مستفیظ کنه !! ( به جهت روشن سازی افکار عمومی ، منظور چشم و چال استکبار جهانی می باشد – نویسنده ) تازشم باید چشم و دهن این زبون بسته های از همه جا بی خبر رو پر کرد یا نه ؟ وگرنه تویی که واسه یه وام 2-3 میلیونی باید عالم و آدم رو جلوی بانک رژه ببری و به شهادت بگیری رو چه به توان اختلاس و فساد اقتصادی و ...

خب حالا خیلی هم سخت نگیر ، به هر حال دنیا دو روزه ، هرچی کمتر بخوری سالم تر می میری ، تو هم دیگه زیادی ادعات نشه و عَلَمِ روشن فکری و حقوق بشر نگیر دستت ، وگرنه مجبور می شم از هدیه جناب آقای مسئول به شما خبرنگارا هم پرده برداری کنم ....

نویسنده: مازیار شاهسون پور





نوع مطلب : ماشین لباسشویی سیاسی، 
برچسب ها : هدیه، مسئول مخابرات، صد میلیون، اختلاس، مسئولین، وام، طنز، کارشناس، مازیار، شاهسون پور،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
این مطلب قبل تر به مناسبت روز معلم نوشته شده ، از اونجا که متنی لایق تر برای این روز زیبا نداشتم ، دوباره به مناسبت این روز گرامی این  متن رو به همه معلمای عزیز تقدیم می کنم

روز معلم نزدیک بود و من و بچه ها می خواستیم به تلافی همه شرارت ها و اذیت هایی که به سر معلممون درآورده بودیم ، یه جشن بزرگ واسه آقا معلم بگیریم
.آقا معلم خیلی خوب و مهربون و صبوره . وقتی اذیتش می کنیم هیچی بهمون نمی گه . مثلا اون روزایی که زیر صندلیش بمب بودار میذاشتیم، یا به جای برف شادی ، کف میریختیم رو سرش یا صندلیشو شل می کردیم ، فقط نگاهمون می کرد و با یک لبخند جوابمون رو می داد . اما دیگه بسه ! باید یک بار واسه همیشه بهش بفهمونیم که چقدر دوستش داریم و برای همین همه بسیج شدیم و ریاست کارها با من شد .من که شرور ترین دانش آموز کلاسم و اما خیلی آقا معلم رو دوست دارم . آخرای کلاس بود ، بیکار بودیم و داشتیم نقشه می کشیدیم ، همه مراحل باید محرمانه انجام می شد ، آخه من اعتقاد شدیدی به کارهای فوق سری و عملیات های سرعتی دارم . ( این جمله رو دیشب تو فیلمی که بابا از دوستش گرفته بود شنیدم ،  مثلا داشتم درس می خوندم ، اما عجبب فیلم باحالی بود  بعدش کلی بزن بزن راه انداختم با داداش کوچیکه )

تو همین افکار بودم که ناصر خپله ( این اسمیه که من روش گذاشتم ، البته مامان می گه اسم گذاشتن کار خوبی نیست ) بلند از آقا معلم پرسید : " آقا از چه کادوهایی خوشتون میاد ؟ " .. اگه نزدیکم بود چنان می زدم پس گردنش که نفهمه از کجا خورده پسره زبون نفهم . فکر کنم آقا معلم فهمید . خیره بودم به آقا معلم و منتظر عکس العملش . عینکش رو جابه جا کرد و گفت :

" محمدی واسه من بهترین کادو اینه که شما موفق بشید و به آرزوهاتون برسید "

اولش فکر کردم که آقا معلم فهمیده و منظورش این بوده که هرچه سریع تر کادو ها رو آماده کنیم و نقشه رو اجرا کنیم ، اما بعد دیدم که نه حرف آقا معلم درسته ، پس بهترین کادو اینه که ما تو این عملیات موفق بشیم و اونو خوشحال کنیم . چیزی که آرزوی همه ماست .

تو راه برگشت سعید هی بهم می گفت بهتره فلان کار کنیم ، بهتره این کارو بکنیم و همش دستور می داد ، اصلا نمی فهمید که من فرمانده گروهم ، اگه جانشینم نبود ، می زدم پس کلش ، اما بهش گفتم : " نه به نقشه ای که من طراحی کردم عمل می کنیم "

آخه نقشم خیلی حساب شده بود ( اصل نقشه مخلوطی از چندتا فیلم ساخته شده بود که من به صورت ماهرانه ای به هم پیوندشون دادم ).

از امروز حسابی همه با هم مشغول تهیه تدارکات بودیم ، البته پول زیادی نداشتیم و برای این جشن مجبور بودیم از امکانت خودمون استفاده کنیم . پدرام همش می گه من نقش جومونگ رو بازی می کنم ، هرچی بهش می گم که تو نقشه من جومونگ وجود نداره و به جاش آرش کمانگیر داره ، گوش نمی کنه ( آخه جدیدا همه DVD های جومونگ رو دیده و یه تیرکمون تاشو هم خریده ، خیلی جو گرفتتش ) ...

بالاخره روز جشن رسید . همه تجهیزات تو کلاس نصب شدن و بچه ها همه تو آماده باشن ( منم شنل مخصوصم رو که مامان واسم دوخته و منو شبیه یه فرمانده ایرانی قدیمی می کنه پوشیدم و بچه ها رو رهبری می کنم ).

در کلاس باز شد و آقا معلم وارد شد . با فریاد من عملیات آغاز شد که ....

وای خدای من ، بچه ها قاطی کردن و ...( همینکه آقا وارد شد ، محمود که هول شده بود ،  بستنیه آقا معلم رو ریخت جلو پا آقا معلم ، آقا هم که پاش لیز خورده بود در حالی که به زمین می خورد دستشو دراز کرد تا پرده ای که کشیده بودیم رو بگیره که یاعث شد هم پرده – چادر مامان وحید – پاره بشه و هم چوب پرده – چوب جاروی سرایدار – بخوره تو سر آقا معلم ، اما ماجرا به همین ختم نشد و پدرام که تو حال وهوای جومونگ بود تیرشو شلیک کرد ، اما تیری که باید به بادکنک پر از گل می خورد ، مستقیم نشست وسط پیشونی آقا معلم – شانس آوردیم که سر تیر ازین چسبکا داشت – اما همه اینا به کنار حسین کوری – لنز عینکش شبیه ته لیوان چایی خوریه بابامه - هم به کنار که بی توجه به قضایا ، انگار نفهمیده آقا معلمه کف کلاس خوابیده با ظرف پر از بستنی – که بابای ممد بستنی ، آورده بود – روی آقا معلم افتاد و کت و شلواره خوشگل و نویی که معلوم بود تازه خریده رو...

نقشه قشنگم چی شد . برای اولین بار می خواستم اذیت رو کنار بذارم و آقا معلم رو که اینهمه کمکمون می کنه تا موفق بشیم و به آرزوهامون برسیم رو خوشحال کنم . اما ...

آقا معلم بلند شد و کتش رو درآورد و گذاشت رو میز ، کیف و وسایلش رو هم همینطور ، بعد در حالی که با نگاه محبت آمیز همیشگیش به چهره وحشتزده و متعجب ما خیره شده بود گفت : " می دونم که این دفعه دیگه شوخی نکردید و می خواستید من رو خوشحال کنید ، هرچند که معلومه برای اجرای برنامتون تمرین نکرده بودید ، اما واقعا زیباترین لحظه رو به من هدیه کردید ، خاطره ای که این سال آخر تدریس ، هیچ وقت فراموش نمی کنم ، برگذاری یک جشن اشرافی اونم توی یک کلاس مملو از دانش آموزای شیطون که هیچ وقت با هم متفق نبودن . کارتون واقعا عالی بود .هرچند که... راستی مدیریت این کار با کی بود ؟ "

من با قیافه ای شرمنده بلند شدم و گفتم " ما آقا "

آقا معلم با چهره ای که تعجب و تحسین توش جمع شده بود بهم نگاه کرد و من از اینکه اون دفعه که نمره کم گرفته بودم و لاستیک ماشین آقا رو پنچر کرده بودم ، واقعا پشیمون شدم .

تقدیم به همه معلم های ایران ، که با صبری قابل تقدیر در راه تربیت شاگردانی استوار و موفق تلاش می کنند.

مازیار شاهسون پور

بهار 90



http://media.farsnews.com/Media/9002/ImageNews/900212/34_900212_L600.jpg

منتشر شده در سایت ایران جوک

نویسنده : مازیار شاهسون پور




نوع مطلب :
برچسب ها : روز معلم، داستان، طنز، هدیه، نقشه، شیطون، معلم، خنده دار،
لینک های مرتبط :
-    مامان نمیای خرید ؟
مادر سرشو از لابلای خرت و پرتای انباری کوچیک خونه بیرون آورد و با دستمال گردگیری سیاه شده ای که تو دستش بود ، عرقشو پاک کرد که البته این کارش باعث شد یه خط سیاه رو پیشونیش بیافته  ، رو به دختر کرد و گفت : میبینی که کلی کار مونده ، هنوز باید همه وسایل تو انباری رو تمیز کنم ، فردا هم سال تحویله... شما با باباتون برید.
- دختر به مامانش که با این خط سیاه رو پیشونیش عینهو کماندوهای ارتش شده بود ، نگاه کرد و گفت : آخه مامان تو هم بیای بهتــ...
- راستی تو چرا داری میری؟بدو بیا کمک کارت دارم!
- بابا ! بابا ! من دم در منتظرتونم ، سریع بیاید.
-    - مادر به دخترش نگاه کرد و با لبخند ، واژه تکراری " ای تنبل " رو تکرار کرد .
-    خانم نمیای ؟ چاییت سرد شد ، تازه این فیلم اکشنه به جاهای حساسش رسیده ...
-    نه حاجی ، باید لباسای بچه هارو آماده کنم . آخه فردا که میان می خوام عیدیاشون آماده باشه ...راستی تو با داری پای فیلم تخمه می خوری پیرمرد ؟ مگه دکتر نگفت برات ضرر داره ...
*********************
مامان ! مامان ! مامان ! ما برگشتیم ...
-    مادر دختر کوچولوشو بغل کرد و گفت : سلام دخترکم ، بیا ببینم چیا خریدی ؟
-    دختر کوچولو بدون ترس از دستمال سیاه گردگیری ای که دست مامانش بود ، پرید تو بغلش و گفت : من که چیزی نخریدم ، آخه خودتون گفتید امسال باید بیش تر صرفه جویی کنیم . منم که لباسام هنوز نو بودن مامانی...
-    راستی بریم ببینیم آبجی و داداشی چه چیزای خوشگلی خریدن ؟
*********************
-    خانم جون چرا اینهمه زحمت کشیدید؟ بچه ها بیاین سر سفره بشینین و عیدیای امسالتون رو ببینید . الان سال تحویل می شه ها !
-    مادربزرگ با لبخند همیشگیش عیدی بچه ها رو که با حوصله کادو کرده بود بهشون داد و هرکدومشون رو جدا یه ماچ مادربزرگی کرد...
-    اِ مامان ! پس عیدیِ من چی شد ؟
-    مادربزرگ بلافاصله یه شکلات چپوند تو دهن پسرش و یه ماچ مادرونه کرد و به یاد اون همه لباسی که تو طولِ این همه سال عمرِ پسرش براش دوخته بود افتاد...
-    مامان ! مامان ! مامان نیگا کن مامان بزرگ چی برام دوخته ! چه لباس خوشگلیه ! تازه شلوارم داره . مال آبجی و داداشی شلوار نداره ...
-    مادربزرگ نوه شیرینشو بغل کرد و گفت : آخه برای همتون به یه اندازه پارچه گرفتم ، اما چون تو کوچولوتری ، اضافه پارچتو شلوار کردم ...
-    پدربزرگ که تا الان داشت قرآن می خوند ، سرشو بالا آورد و رو به پسرش گفت : بیا ، بیا این آیه رو بخون ! آره همین آیه 24 و 25 سوره یونس ! من که خوندم یاد حرفای اون مجریِ ماهواره افتادم که درباره آزادی و خوشبختی و ایران و ... صحبت می کرد.دلم می خواست اینارو می خوند تا عین یه مشت محکم از خدا بخوره تو فَکِش ...
-    دخترک که انگار چیز جدیدی کشف کرده بود پرسید : اِ بابا بزرگ ! مگه شما ماهواره نگاه می کنید ؟ آخه خانوم معلممون می گه ماهواره خیلی بده !!!
-    پدربزرگ مِن و مِن کنون خواست درباره خانوم معلم نوه اش حرف بزنه ، اما پشیمون شد و به جاش گفت : خب من فقط کانالای خوبشو نگا...

آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک
.
.
.
.
راستی بابا بزرگ ، خدا مهربونه که ! مُشت تو فک کسی نمی زنه ...

 
 




نوع مطلب : بساز بفروشیِ فرهنگی، چاله ، چوله اجتماع، 
برچسب ها : نوروز، عید، هدیه، عیدی، خرید، قرآن،
لینک های مرتبط :





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات